تبلیغات
وقتی رفت - میدونم واست عجیبه!
               
 
 
   میدونم واست عجیبه! | سرگذشت ,

میدونم خیلی وقته که ننوشتم! شاید تکه آخر نمایش زندگیمون سوزناکتر از اونی باشه که بخوام درموردش بنویسم. واسه همین تصمیم گرفتم که ننویسمش! تو هم اگه نخونیش واست بهتره. این آخرین متنیه که واسه گذشتم مینویسم! یک شعر که بهترین حسن ختامه...

میدونم برات عجیبه

اینهمه اصرار و خواهش

اینهمه خواستن دستهات

بدون حتی نوازش

میدونم واست سواله

واسه تو گریه دردم

میگذری از من و میری

اما باز من برمیگردم

میدونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه بدی­هات

چطوری بازهم صبورم

میدونم واست سواله

كه چرا پیشت حقیرم

باز سراغت رو میگیرمبه همین سادگی رفتی

بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه

سهم من اشك كه بریزم

به همین سادگی كم شد

عمر گلدون تو دستم

گله از تو نیست میدونم

خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره­هامون

تو عزیزتر از چشهامی

هرجا هستی خوب و خوش باش

تو رو محض لحظه­هامون

بشه باورت یه وقتی

كه دوستت ندارم اینو

به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم

پای غمهات نمیموندم

واست اینهمه ترانه

از ته دل نمیخوندم

اگه گفتم برو خوبم

واسه این بود كه میدیدم

داری آب میشی میمیری

اینو از من همه شنیدن

دارم از دوریت میمیرم

تا كنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم

نفسهامی كه هنوزی

تو رو محض لحظه­هامون

كه نفس نفس خدا شد

از همون لحظه كه رفتی

روحم از تنم جدا شد

تو كه تنها نمیمونی

من تنها رو دعا كن

خاطراتم رو نگه دار

اما دستهامو رها كن

دست تو اول عشقه

بسپارش به آخرین مرد

مردی كه پشت یه دیوار

واسه چشمهات گریه میكرد



 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه