تبلیغات
وقتی رفت - معلم بد من، شاگرد خوب تو
               
 
 
   معلم بد من، شاگرد خوب تو | سرگذشت ,

میخواستم برم اما نمیدونستم چطوری! دل بستن بهت رو خودت یادم دادی ولی دل كندن رو یادم نداده بودی. بهم یاد نداده بودی چطوری میتونم یك شبه فراموشت كنم. یادم نداده بودی چطور میتونم اونهمه خاطره رو یك دفعه به باد بدم. بهم نگفته بودی چطوری میتونم شبها بدون شب بخیرت بخوابم و صبحها بدون صدات بیدار بشم. یادم ندادی چطور میشه ایستاد و اشك دید و سر رو برگردوند.  نگفته بودی كه میشه یه دفعه سنگ دل شد و گذاشت رفت. هیچ كس هم نفهمه كه چی شد. انگار نه عشقی بود و نه روزگاری... نه! تو معلم خوبی نبودی! درسی رو كه نصفه دادی، كامل امتحان گرفتی... ولی به جاش من شاگرد خوبی بودم! میبینی چیزهایی رو كه تو یادم ندادی، خودم چه خوب یاد گرفتم؟

و كم كم سرد شدم...! مثل آهن گداخته ای كه از آتیش دور میشه تا سرد بشه. سرد و بی روح! و هرقدر سردتر میشه، سخت تر هم میشه. دیگه نمیشه خمش كرد. دیگه حتی رنگ سرخی هم نداره كه بشه كنارش نشست و از رنگش لذت برد. میشه سخت تر از صخره و سیاهتر از شب. و تو چی میدیدی؟ و تو چی میفهمیدی؟

تو آریو رو میدیدی كه دیگه با خنده هات نمیخنده ولی هیچ وقت ندیدیش كه با خنده های تو خون گریه میكنه. تو دیدیش كه دیگه كمتر میاد پیشت و ندیدیش كه از راه دور نگاهت میكنه و حسرت گفتن یه "دوستت دارم" تو اون لحظه مثل یه داغ به دلش میشینه و میسوزونش. تو میدیدی كه دیگه كمتر بهت زنگ میزنه ولی نمیدیدیش كه ساعتها گوشش به زنگ تلفن میموند بلكه زنگ بزنی و صدات رو بشنوه. تو میدیدی كه دستش رو از توی دستهات بیرون میكشه ولی نمیدیدی كه چقدر دلش میخواست اون موقع بغلت كنه. تو دیدیش روزی رو كه توی كلاس براش یك صفحه پر از "دوست دارم" نوشتی و اون بی اعتنا كاغذ رو اونطرف گذاشت ولی ندیدیش كه بعدا تو خلوتش اشك ریخت و تك تك اون دوست دارم ها رو بوسید!

آره معلم بد من! تو اینهمه رو ندیدی! تو معلم خوبی نبودی! و من زیادی شاگرد خوبی بودم كه ایكاش شاگرد تنبل كلاس تو بودم تا همیشه رفوزه میشدم و دوباره سال بعد درس "با تو بودن" رو بهم یاد میدادی. با همه تلاشی كه برای رفتن و سرد شدن میكردم باز هم دو دل بودم. باز هم درسهای تو به دونسته های من غلبه داشت. سعی میكردم خودم رو به هر طریقی متقاعد كنم كه این بهترین كاره. شده بودم عین متهمی كه میخواد گناهش رو با دیگرون تقسیم كنه تا شاید برای ذره ای هم كه شده از بار مجازاتش كم بشه.
همه چیز رو به سردی میرفت تا روزی كه خودت خواستی بری. اون روزی كه گفتی میخوای باهام حرف بزنی. یادت كه نرفته؟ كارگاه آخر دانشكده... ساعت 2 بعد ازظهر... روزی كه گفتی: "فكر كنم بهتره همه چیز تموم بشه!". و این نتیجه تمام اتفاقاتی بود كه توی اون چند وقت بین ما افتاده بود. و تو در حالیكه اشك میریختی و دستهام رو بین دستهات گرفته بودی با تردید میپرسیدی: "اگر اشتباه كرده باشم چی؟!". انگار هنوز هم منتظر این بودی كه نگذارم بری ولی... ولی نمیدونستی كه تمام مجنون ها نباید به لیلی ها برسن تا بشه بهشون عاشق و معشوق گفت! و من آروم دستم رو بیرون كشیدم و گفتم: "اینطوری فقط منو برای همیشه از دست دادی! خداحافظ!". و تو هیچی نگفتی و فقط اشك ریختی. مثل همون یك سال پیش كه چیزی نگفتی و فقط دستم رو بین دستهات گرفتی... و من رفتم و تو نفهمیدی كه چی به روزم اومد...


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه