تبلیغات
وقتی رفت - کی اشکاتو پاک میکنه، وقتی منو نداری؟
               
 
 
   کی اشکاتو پاک میکنه، وقتی منو نداری؟ | سرگذشت ,

میدونم كه از دستم ناراحتی! حق هم داری. آخه خیلی وقته كه ننوشتم ولی باور كن نمیتونستم. از یك طرف بیمارستان رفتنهای مداوم و بیماری و از طرف دیگه سنگینی نگاه تو كه هر روز بدتر از قبل میشه. كاشكی میدونستی اینجا، توی دلم، چه خبره!
ولی امروز به خودم قول دادم كه دوباره به هر زحمتی كه هست شروع كنم به نوشتن. الان هوا ابریه. از اون هواهایی كه تو رو یاد من میندازه. یاد اون روزهای آخر كه داشتی میرفتی. هوایی كه حس میكنم میخواد خفه ام كنه! امیدوارم این بار دیگه نوشته هامو نه پاره كنم نه خط بزنم...
باور كن شنیدن خبر مریضیم برام سخت بود. میدونم چه فكری داری میكنی! لابد مثل اون دفعه ها میگی: "مگه صخره ها هم میشكنن؟" و من میگم: "آره! صخره ها هم میشكنن و خورد میشن ولی بی صدا و آروم! طوری كه فقط وقتی كاملا از بین رفتن همه بفهمن كه یه صخره خورد شده! آخه میدونی چیه؟ صخره همیشه صخره است! با اون غرور همیشگی اش". برام قبولش سخت بود ولی واقعیتی بود كه دیر یا زود باید باهاش كنار میومدم. احساس میكردم زیاد وقت ندارم. باید زودتر به خودم مسلط میشدم... و به هر زحمتی بود این كارو كردم. وقتی كه به خودم اومدم و فهمیدم كه چه اتفاقی برام افتاده اولین فكری كه به ذهنم رسید تو بودی! اینكه چطوری این خبر رو بهت بدم؟ منی كه هیچ وقت تحمل دیدن اشكهات رو نداشتم حالا باید خبری رو بهت میدادم كه معلوم نبود با شنیدنش چه حالی پیدا كنی! اون موقع ها بود كه با خودم فكر میكردم كه كاشكی تو هم به جای آسمون، صخره بودی! سخت و سفت و بی احساس! تا من بشینم كنارت و همه چیز رو مثل همیشه صادقانه بهت بگم و تو حتی یك سنگریزه هم ازت كم نشه. بیشتر از اینكه فكر بیماریم آزارم بده، فكر گفتنش به تو اذیتم میكرد.
و بالاخره تصمیم گرفتم كه چیزی بهت نگم!! میدونم الان از دستم ناراحت میشی! حق هم داری. میدونم میخوای سرم داد بزنی. جیغ بكشی، گریه كنی و بگی: "تو حق نداشتی چیزی رو از من پنهان كنی!" یا بگی كه حق نداشتم به جای تو تصمیم بگیرم ولی كاشكی میدونستی كه چقدر الان دلم میخواست اینجا باشی و سرم داد بزنی، جیغ بكشی و گریه كنی و صد تا كار بدتر بكنی ولی اینجا، پیش خودم، باشی. كاشكی بودی و خودم اشكهات و پاك میكردم نه اینكه توی تنهایی خودت گریه كنی و تنها چیزی كه اشكهات رو میبینه بالشت باشه كه از اونها خیس میشه! یادت رفته؟ یادت رفته كه قرار نبود اشكها و لبخندهامون رو به هیچ كس جز همدیگه ندیم؟ كاشكی میدونستی كه چه دردیه وقتی مجبور باشی اونی رو كه با تمام وجود میخوای، ترك كنی. میفهمی چقدر دردآوره اسمی رو كه تا یك سال قبل روزی هزار بار با عشق میگفتی، حتی نتونی اینجا به زبون بیاری؟ میدونی چند بار موقع نوشتن این خط خطی ها دلم خواسته اسمتو بنویسم؟ میدونی چقدر دلم میخواد یك بار دیگه صدات كنم؟ اینارو میفهمی؟
نه! مطمئنم نمیفهمی. چون هیچ وقت جای من نبودی و از خدا میخوام هیچ وقت هم جای من قرار نگیری. دلم نمیخواد هیچ وقت اونی رو كه بعدا میاد تو زندگیت (یا اومده) رو از دست بدی، اون هم به این شكل! ولی باور كن تمام این دردها رو كشیدم فقط برای اینكه دلم نمیخواست نه تو به خاطر من عذاب بكشی و نه من به خاطر ناراحتی تو... فكر نكن برام آسون بود. به خدا از هر دردی برام دردآورتر بود. میدونی چیه؟ حداقلش این بود كه تو پیش من گریه میكردی و من نمیتونستم پیش تو گریه كنم!
حق داری سرم داد بكشی! آخه زیر عهدمون زدم. قرار صداقتمون رو زیرپا گذاشتم و شاید برای همین باشه كه الان من اسیر غم نبودنت هستم نه تو! قرار صادق بودنمون رو كه دیگه مثل خاطره هامون یادت نرفته؟ اون روزی كه ازت خواستم برای همیشه باهم صادق باشیم، حتی اگر به ضررمون باشه! و من عهدمون رو شكستم. یادت میاد همیشه میگفتم: "تو هدیه خدایی! هدیه ای از آسمون واسه من..." و تو همیشه لبخند میزدی... آخه خودت بگو! انصافه؟ این انصافه كه هدیه رو پس بگیرن؟ اون هم هدیه ای كه اینقدر برات عزیزه؟ پس چرا خدا این كارو كرد؟ چرا هدیه ای رو كه داده بود پس گرفت؟ نفهمیدم، هیچ وقت جوابمو نفهمیدم! حداقل تو كه از آسمونی بگو چرا؟


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه