تبلیغات
وقتی رفت - مریم و مسیح، تو من!
               
 
 
   مریم و مسیح، تو من! | سرگذشت ,

یك سال گذشته بود. یك سال با تمام خوبی ها و بدی هاش. كه اگر بدی هم داشت با وجود تو خوب بود و لذت بخش. اوایل زمستان 84 بود. چیزی به امتحانات آخر ترم نمونده بود كه فهمیدم یك دوست نیاز به كمك داره. كسی كه زمانی رو باهاش بودم، اون موقع رو تخت بیمارستان بود. وقتی دیدمش نشناختمش. رنگ صورتش زرد شده بود و بدنش لاغر و نحیف. اینقدر سخت لبخند میزد كه انگار مدتهاست نخندیده. اصلا خندیدن رو فراموش كرده بود. دكترها میگفتن نیاز به كلیه داره. آخه هر دو كلیه اش از كار افتاده بود. با خودم فكر كردم كه انصاف نیست كه توی اون حال و اوضاع تنهاش بذارم. تصمیم گرفتم كلیه ام رو بهش اهدا كنم ولی... ولی نمیدونم چرا یه حسی میگفت كه نباید چیزی بهت بگم! برای اولین بار بدون اینكه بهت خبر بدم میخواستم كاری رو بكنم. نمیدونم! شاید هم خواست خدا بود.

خودم رو برای اهدای كلیه آماده كردم. گفتن باید آزمایش بدی. و من آزمایش دادم... و آزمایش دادم و دوباره آزمایش دادم. نمیدونستم چه خبره! حتی یادم نمیاد اون موقع چه حسی داشتم. فقط اینو خوب یادمه كه یه چیزی تو وجودم میگفت كه داره اتفاقات جدیدی میفته. شاید هم واسه همین بود كه چیزی بهت نمیگفتم. دلهره داشتم. انگار خبر بدی رو قرار بود بهم بدن. تا اون روز...

تقریبا یك ماه از اولین آزمایشم گذشته بود. اون روز برای اولین بار دكتری رو دیدم كه بعد از اون زیاد به دیدنش میرم. همه چیز مثل همیشه بود. عین مریضی كه واسه یه سرماخوردگی ساده میره پیش دكتر. دكتر معاینه اش میكنه و بعد با اون خط بدش چند تا دارو براش مینویسه و میگه: "دو هفته دیگه خوب میشی!". به همون سادگی بهم نگاه كرد ولی حرفش به اون سادگی نبود! اولین جمله اش رو خوب یادمه: "خیلی شانس آوردی كه زود فهمیدی...!". زیاد سخت نبود فهمیدنش چون خیلی ساده و راحت بهم گفت. یه جوری كه خودمم حس كردم انگار این فقط یه سرماخوردگیه:

-          "به موقع فهمیدی كه مریضی! اگه فقط 3 ماه دیرتر فهمیده بودی دیگه هیچ امیدی به مداوا نبود...".

-          "بیماریم چیه؟"

-          "سرطان .... "

-          ....

-          "....میشه مداوا كرد. باید از همین امروز شروع كنی. ولی هیچ قولی بهت نمیدم. همه چیز به خودت بستگی داره و اینكه بخوای..."

و باز هم مثل همه دكترها شروع به روحیه دادن كرد و من خیره به عكس روی قاب پشت سرش نگاه میكردم. عكس مریم و مسیح!

نمیدونم! واقعا نمیدونم چرا از تمام بازی های دنیا این یكی؟ اون هم چرا وقتی تو بودی؟ هنوز یك سال بیشتر نگذشته بود... تازه داشتم به بودنت عادت میكردم. اون روزها رو یادت میاد؟ یادت میاد سر چند تا امتحان آخر ترم نیومدم؟ و تو هیچ وقت نفهمیدی و نپرسیدی چرا؟ میدونی چیه؟ وقتی به اون موقع ها فكر میكنم، احساس میكنم انگار همه چیز یه جورایی دست به دست هم داده بود كه این اتفاق بیفته. انگار همه عالم و آدم نشسته بودن تا ببینن من چی كار میكنم؟ حتی اون تغییر رفتارهات توی اون روزهای آخر...

كاشكی اصلا نبودی! كاشكی هیچ وقت نمیومدی. اگر نمیومدی مثل همیشه مرد میموندم! مثل تمام زندگیم كه به تنهایی گذشت. مثل تمام اون تنهایی هایی كه فقط من بودم و خدا و رفیق همیشگیم، "تنهایی"! اگر نبودی باز هم مرد میموندم و جلوی دكتر وایمیسادم، دستمو میزدم به كمرمو لبخند میزدم و میگفتم: "هه! این هم یه مشكل دیگه واسه شكست دادن!". ولی تو بودی و من زانوهام دیگه توانایی نگه داشتن بدنم رو نداشت چه برسه به اینكه بخوام به یه مشكل دیگه پوزخند بزنم!

اون روزهای اول رو یادت میاد؟ اون موقع كه نگاهت میكردم و بعد كه سكوتم طولانی و مكث ام روی صورتت زیاد میشد، گونه هات سرخ میشد و میپرسیدی: "چیه؟ چرا اینطوری نگام میكنی؟" و من همیشه میپرسیدم: "آخه تو از كجا اومدی؟!..." و تو هیچ وقت جوابمو ندادی. حداقل الان بگو! بگو از كجا اومده بودی؟ از كجا بودی كه منو از خودم گرفتی؟ از كجا بودی كه بهم عشق و یاد دادی؟ از كجا بودی كه بهم یاد دادی به خاطر كسی كه دوستش دارم باید فدا بشم؟ چرا هیچ وقت اینها رو بهم نگفتی؟ بگو! حداقل الان بگو..


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه