تبلیغات
وقتی رفت - ساعت پنج عصر
               
 
 
   ساعت پنج عصر | حرف دل گذشته ,

ساعت نزدیك پنج بود . فرصتی برای خوندن روزنامه نداشت . به همین خاطر خیلی بی تفاوت از جلوی در روزنامه فروشی رد شد و داخل پارك شد و برای چند دقیقه آرامش روی نمیكت فلزی سرد نشست . هجوم فكرهای بیهوده نگاهش رو برد و زل زد به دور دست . در انتهای پارك دختر و پسری دست همدیگه رو گرفته بودن و كمی اونطرف تر پیرمردی با عصاش ور میرفت . همه چیز به نظر عادی میومد .

- میتونم بشینم ؟

زن سرش رو برگردوند و جهت صدا رو نگاه كرد . مرد بدون انتظار برای شنیدن جواب كنارش نشست و لبخند زد . زن با خودش فكر كرد چقدر زود آرامش نیمكت سردش رو از دست داد . مرد گفت : من رو به جا نمیارین ؟ زن بی اینكه نگاهش كنه جواب داد : نه خیر .

- ممكن نیست . خوب نگاهم كنین ! نگاه سر سری زن از روی صورت مرد گذشت . میانسال بود . با قدی بلند و بارانی قهوه ای رنگ . شبیه مزاحمهای خیابونی نبود : نه نمیشناسم . نگاه زن دوباره به انتهای پارك رسید . - یعنی واقعا به یاد نمیاری ؟ دوازده سال پیش . خیابون ولیعصر . رنوی سرمه ای رنگ داشتم . من خیلی عوض نشده ام . زن از لحن خودمونی مرد رنجید و گفت : آقای عزیز . من هرگز شما رو ندیدم . اصلا هم برای من آشنا نیستین . لطفا مزاحم نشین . و دست برد كه كیف رو دوشی اش رو از كنارش برداره و بلند بشه كه مرد ادامه داد : می دونم . می دونم چقدر از من متنفری . اما باور كن چاره ی دیگه ای نداشتم . خیلی دلم میخواست یه روزی برات تو.ضیح بدم . زن با كنجكاوی بند كیف رو فشرد و به صورت مرد خیره شد . نگاه مرد به پایین بود و لبهاش به وضوح میلرزید .

- میدونم چقدر ضربه خوردی . من اشتباه كردم .شاید بهتر بود میومدم پیشت و دلایلم رو برات توضیح میدادم . اما پدرت اجازه نداد . زن با تعجب گفت : اما پدر من فوت كرده . خیلی سال پیش . وقتی بچه بودم . مرد به آرومی ادامه داد :  بهرحال كه تو چارچوب در ایستاد و و اجازه نداد بیام تو . حتی گفت كه تو ازم متنفری . گفت كه حق ندارم بهت تلفن كنم . زن فكر كرد كه داشتن تلفن همیشه براش یه آ رزو بوده . مرد با بغض بلافاصله ادامه داد : زندگیم بعد از تو رنگ آرامش به خودش نگرفت . زن و دختر كوچكم رو تو یه تصادف از دست دادم و به فاصله ای كوتاه مادرم رو . یادته چقدر دوستت داشت ؟ زن بی حوصله روش رو برگردوند و گفت : آقای محترم . یه بار هم گفتم . من مدتهاست ازدواج كردم . دخترم پانزده ساله ست و پسرم امسال می ره راهنمایی . اون زمانی كه شما ازش حرف میزننین من مجرد نبوده ام . من هرگز شما رو ندیدم .

- مرد با لحنی خجالت زده ادامه داد : پس ازدواج كردی ؟ میدونستم راهی برای برگشتن ندارم . فكر میكردم هرگز فرصتی پیش نیاد تا ازت بخشش بخوام . هنوز هم میدونم . نمیخوام برگردم . فقط میخوام منو ببخشی . سالها طول كشید تا اینو ازت بخوام . اما امروز خوشحالم . همینكه از سرنوشتت مطلع شدم برام بسه . همینكه فهمیدم خوشبخت شدی و تونستی ازدواج كنی و بچه دار بشی . نمیخوام بیشتر برات توضیح بدم . فقط ازت ممنونم كه به حرفام گوش دادی . مرد همانطور كه صورتش از اشك پر شده بود و لبهاش رو به هم میفشرد دست برد و كیف چرمی كوچكی رو از جیبش بیرون كشید و عكسی رو كنار زن گذاشت . به آرومی از جاش بلند شد و ادامه داد : من رو ببخش . زن به عكس نگاه كرد و مرد رو دید كه داشت دور میشد . زن با شك دست برد و عكس رو برداشت . دختری سبزه با موی پر و لخت و لبخندی بی معنی . پشت عكس نوشته بود : تقدیم به تو . به یاد امروز و این ساعت . 4 / 4 / 71 ساعت 5 عصر . صدای ترمز یه ماشین تكونش داد . با وحشت روش رو برگردوند . مرد رو دید كه به یك درخت كوبیده شد و روی زمین افتاد . زن به طرف خیابون دوید ... 


 

  نوشته شده توسط آریو در چهارشنبه 22 اسفند 1386 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه