تبلیغات
وقتی رفت - خاکستری
               
 
 
   خاکستری | حرف دل گذشته ,

برای او که عشقش دیده نشد:

تختخوابم جابجا میشم و سعی میكنم چشمهام رو بسته نگه دارم . اما كنجكاوی دیدن حركت مداوم عقربه های ساعت بالای میز توالت هر بار بزور چشمم رو باز میكنه . كم كم داره صبح میشه و هنوز خواب به چشمهام نیومده . فكر میكنم برای امروز چه برنامه ای داشته باشم . گاهی سخت ترین سوال اینه كه چی درست كنم . تصمیم گیری وحشتناكه . و اینكه هر كسی هم یه نظری میده وحشتناك تر ( بچه ها در حالی كه سعی میكنن صداشون رو زودتر به من برسونن ) - ماكارونی - لوبیا پلو ( مهدی مثل همیشه از پای كامپیوتر) - نمیدونم . فرقی نداره / و واقعا هم نداره / ( خودم فكر میكنم ) یه چیز حاضری ! چه اسم خنده داری . بهرحال همه چیز یه چیز حاضریه . چون به هر صورت حاضر میشه و هیچكس نمیفهمه چطور حاضر شده (كوچولو چشمهاش بسته س ) / شاید خواب سِرِلاك میبینه / مهدی هنوز خوابه . پشت به من به پهلو خوابیده . هوا كه به روشنی میره رنگ پوستش رو هم عوض میكنه . از خاكستری به رنگی . رنگش مهم نیست . اما هرچی هست خاكستری نیست . احساس میكنم شباهت عجیبی بین هوا و زمانه . اما نمیفهمم كجاشه

حوصله ندارم بارها و بارها صداش كنم . ترجیح میدم خواب بمونم . چشمهام رو روی هم فشار میدم تا ساعت بارها و بارها زنگ بزنه . این ساعت كوچیكه نمیتونه مثل اون یكی بزرگه كه بالای میز توالته چشمهام رو بزور باز كنه . صبر میكنم تا اون هم بیدار بشه و خودش رو از تخت بكشه پایین . صدای در دستشویی رو كه میشنوم دوباره چشمهام رو باز میكنم . ساعت 7 نشده . باید بچه ها رو بیدار كنم . حوصله ندارم . فكر میكنم : مهدی بیدارشون میكنه / و انگار یه غصه چندین ساله رو یهو از كولم برداشتن احساس روشنی چشمم رو سنگین میكنه

- ماكارونی

بچه ها جیغ میزنن آخ جون . دوست دارن . علاوه بر خوردن باهاش بازی میكنن . مهدی اخماش تو همه . قاشق رو روی سالاد تكون میده . مثلا داره سالاد رو هم میزنه . میخواد برای بار هزارم نشون بده كه بیحوصله ست و اختمالا به خاطر ماكارونی بیحوصله تر هم شده - میخوای برات یه چیز حاضری درست كنم ؟ - نه . خوبه . بچه ها دارن با شوق غذا میخورن . فكر میكنم اون هم اگه گرسنه ش بشه میتونه كمی ذوق و شوق نشون بده . و با این فكر خودم رو از عذاب وجدان درست كردن غذای حاضری خلاص میكنم . بچه ها كه اینطور بازی میكنن یاد بچه گی های خودم میفتم . همچی كه میشستیم سر سفره خندمون میگرفت . و آقا بزرگ كه مرتب دعوامون میكرد و ما ریز ریز میخندیدیم . دلم نمیاد دعواشون كنم . دلم میخواد من َم بچه بشم . باز هم بازی كنم . عروسكهاك رو بگیرم جلوی سینه م و از اینكه سینه هام كوچوئه غصه بخورم . مثل اون سالهای اول كه هروقت ازم میپرسید چرا سینه هات اینقدر كوچولوَن غصه میخوردم و سعی میكردم زودتر بزرگ بشن . یاد دكتر میفتم / احتمالا مجبوری یكیش رو برداری . شاید هم هر دو رو / خنده م میگیره . داشت با بیرحمی درباره یكی از ترسهای همیشگیم حرف میزد . چه وحشتی داشتم برای شنیدنش . تا امروز نمیدونستم میشه اونا رو برداشت و كوچولوشون كرد و اینهمه سعی برای زنده گی رو یه جا ریخت توی سطل آشغال ! از ترس یخ زدم . امروز بیشتر نگاهشون كردم . توی آیینه . برهنگیم دیگه برام مهم نبود . و حتی شكمم كه اومده بود جلو هم عذابم نداد . انگار تازه فهمیده بودم همیشه اونها رو خیلی كمتر نگاه كرده بودم . اونایی كه قسمتی از تنم بودن . قسمتش از تن من . و حتما زیر نور سایه روشن خاكستری دم صبح خاكستری هم میشدَن . فردا صبح باید تو نور سپیده دم جلوی آیینه بایستم و نگاهشون كنم . ممكنه دورغ باشه . ممكنه اصلا رنگی نشه

- تو چیزی پرسیدی ؟ - مهدی هنوز دهنش پره . با دهن پر جواب میده : نه چطور ؟ با باز شدن دهنش چندتا ماكارونی میفته تو بشقاب . دوباره به فردا فكر میكنم . بچه ها دارن با غذا بازی میكنن


 

  نوشته شده توسط آریو در چهارشنبه 26 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه