تبلیغات
وقتی رفت - سفید
               
 
 
   سفید | حرف دل گذشته ,

فكر نمیكردم اینقدر طول بكشه . یعنی قائدتا اونطور كه حساب كرده بودم باید تا الان تموم میشد . سرم رو كه بلند میكنم یه عالمه آدم دور و برم ایستادن . خیلی شلوغه . اونقدر كه صدا به صدا نمیرسه . مردم بالای سرم یه جوری جمع شدن كه انگار منتظرن مراسم تدفین تموم بشه و بزنن به چاك . همه عجله دارن . انگار همین یه كار رو دارن و بعدش میتونن به راحتی برن و بخوابن . بابام رو میبینم كه داره ساعتش رو نگاه میكنه و مامان كه داره گریه میكنه . دلم میخواد بهش دلداری بدم . اما تنم یخ زده . نمیتونم تكون بخورم . حتی نمیتونم گریه كنم . چشمهام خشك خشكه . مثل دوتا از اون تیله های رنگی شیشه ای كه تو میز توالتم دارم .

اینجا سرده . از دریچه ها سوز میاد و تنم یخ میكنه . دلم میخواست اینجا بودی و بغلم میكردی و دستت رو تند تند روی پشتم میكشیدی تا تنت رو بو كنم و گرم بشم . تا شاید این برف سفید اطرافم رو كنار بزنم و با داغی تنت آبش كنم . تا ...

چیزی نمونده . دیگه داره تموم میشه . همه دارن این پا و اون پا میكنن و خودم دارم عادت میكنم به این همه سرما . اون رو میبینم كه مثل احمقها هركجا رو انگشت میذارن امضا میكنه و خودم رو میبینم كه دارم ذره ذره تو برف فرو میرم . خیلی آروم . مثل اون تنه درختی كه اون سالی كه رفته بودیم شمال پرت كردی تو باتلاق و كلی طول كشید تا بره پایین . و بعدش من گریه كردم و گفتم ایكاش این كار رو نمیكردی و تا خود تهران باهات حرف نزدم . الان فكر كردم ایكاش باهات حرف میزدم . الان رو میگم . ایكاش اینجا كنارم می نشستی و میگفتی حق ندارم بخوابم . و وقتی تنم یخ میزد محكم میزدی تو گوشم و میگفتی چشماتو وا كن احمق . یا حداقل دستت رو میگرفتی جلوی اون دریچه های بالای سرم تا برف رو سرم نریزه . آخه دقیقا بالای سرم دارن برف میسابن .

اون داره لبخند میزنه . بابا دیگه به ساعتش نگاه نمیكنه . مامان گریه اش شدید تر شده . دیگه بالای سرم قند نمیسابن . فكر كنم به اندازه كافی تو برف فرو رفتم . آخه بدنم بی حس شده و چشام سیاهی میره . صداها گنگ و كشیده شدن . انگار تو آب دارن حرف میزنن . همیشه فكر میكردم بمیرم . اما هیچوقت تصور نمیكردم اینطور احمقانه باشه . تور سفید . برف سفید . قند سفید . اینهمه سفیدی ناگهان مثل بهمن رو سرم هوار میشه و تنم رو میپوشونه .


 

  نوشته شده توسط آریو در یکشنبه 9 دی 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 10 دی 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه