تبلیغات
وقتی رفت - دستمال کاغذیاتو دور ننداز!
               
 
 
   دستمال کاغذیاتو دور ننداز! | حرف دل حال ,

نمیدونَم یادِت میاد یا نَه . اون شَبای با هَم بودَنمونُ . اون هَمخوابیای داغ و عاشِقونه . نمیدونَم یادِته اون اولین شَبو ؟ اون شَبی كه اَولینِمون بودُ تو میتَرسیدی و من هَم . یادِته وقتی اومَدی تو اُتاق هَمه اُتاق رو پر ِِ شَمع كرده بودم . بالای تَخت . جلوی آیینه . روی میز عَسلی ِ كوچولوی كنار ِ تخت . حتی كنار ِ ساعت . همه جا پر اَز شَمع بود . چراغ رو خاموش كردیمُ شَمعا رو یكی یكی روشَن كردیم . یادته انگُشت مَنَم سوخت و تو كردیش تو دَهنِت . گفتی الان خوب میشه . و خوب شد ! یادِش به خیر . هنوزَم وقتی سوراخی رو كه رو قالیچه ی پایین ِ تخت مونده میبینَم دلَم میخواد بازَم شَمع روشَن كُنیم . دلم میخواد بازَم كبریت انگشتمُ بسوزونه و تو انگشتمُ بمِكی و بگی قالیچه فَدای سَر ِت انگشتِت چطوره ؟ دلَم میخواد بازَم وقتی با هَم میخوابیم و همه چی تَموم میشه تَموم نَشیم . دلم میخواد مثل اون روزا تو بغلَم بخوابی و دروغَكی خُرخُر كُنی و مَن زَبونمُ تو گوشِت كنَمُ تو از خَنده غَش كُنیُ غَلت بزنی . دلَم میخواد بازَم بهم بگی دلِت میخواد سِكس كُنیم . دلَم میخواد این رو تو هَمون لحظه ها بگی . دلَم نمیخواد با پا هولَم بدیُ بگی برو اونطَرف گرمَمه . دلَم نمیخواد بگی شَمع بچه بازیهُ بگی زود كار ِتو تَموم كُن میخوام بخوابم .

اون كار ِ من نیست كه تَموم میشه . اون عشق هَردوتامونه كه از تَخت پَرت میشه بیرون . مثل اون دَسمال كاغَذیایی كه ریختی دور و تا چَن روز موقع ِ غذا خوردن میگفتی اِحساس ِ تهوُع داری . همونایی كه یادگاری بودن . دوسِشون داشتَم . اونا رو لای كتاب نِگه داشته بودَم كه گُمِشون نكُنم  . اونا بوی گند نمیدادَن . بوی عَطر میدادَن . بوی تَن ِ تو رو . " آشغالای من" هم نبودَن . مال ِ هَردومون بودَن . مثل عِشقِمون . مثل اون كاندوم ِ بیرَنگ ِ دونه دونه كه پرتِش كردی تو سطل ِ آشغالُ نفهمیدی من دوباره بَر ِش داشتمُ قایمِش كردم . اما اینبار نه جایی كه بتونی پیداش كِنی . هرگز دستِت به خاطرات ِ من نمیرسه . اونا رو گوشه ای دِنج نگه داشتَم .

دیشَب بازَم اینجا بود . بوی تنتُ نداره . اما لباسای تورو كه میپوشه و عطرتُ كه میزنه خیلی شبیه ِ ت میشه . و بیخیال رو هَمون تختی میخوابه كه برا تو جا كَم داشت ! هَمون تختی كه مجبور بودم یه گوشه اش بخوابَم تا تو گرمِت نشه . شاید باوَر ِت نشه اما بهم میگه اَزَم دور نَخواب سردَم میشه . مِثل اونروزای تو . اما مِثل تو نمیتونه خودش رو به خواب بزَنه . زود خوابش میبَره . خیلی زود . قبل از اینكه بتونه پُشتِش رو بهم كُنه و بگه " دوباره از این كثافت كاریا را انداختی ؟!" اونقَدر كه حتی فرصت نمیكُنم شَمعا رو فوت كُنم . خودشون یكی یكی تموم میشَنُ تو جاشَمعی یای پلاستیكی مُردَن . اونقَدر كه فُرصت نكردَم دَستمال كاغذیا رو بندازَم تو سطل آشغال ِ پایین ِ تخت . راستی یادَم رفت بگم . دیگه دستمال كاغَذیامون ُ نگه نمیدارَم .

دستمال كاغذیاتو دور بنداز


 

  نوشته شده توسط آریو در چهارشنبه 14 آذر 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 14 آذر 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه