تبلیغات
وقتی رفت - سایه هامون
               
 
 
   سایه هامون | حرف دل حال ,

ماشین كه ایستاد هر دو سوار شدیم . عقب هم جا داشت . مخصوصا در جلو رو باز كردم كه وقتی می شینیم مجبور بشه به من تكیه بده . تا راه افتادیم بازوم رو بردم بالا كه بتونه مثل همیشه دستش رو دور دستم حلقه كنه . اما این كار رو نكرد . یعنی اصلا حواسش نبود . بیرون بود . خودش نه ها . واسه همین هم زود دستم رو گذاشتم رو پام و به جلو خیره شدم . زیر گوشم گفت : چرا اینطوری شدی . باور كن كه ... - سرت رو بذار رو شونه ام ! - چی ؟ سرت رو بذار رو شونه ام . زیر چشمی عقب رو نگاه كرد . یه پیرمرد نشسته بود . روسریش رو سایید به شونه ام و ادامه داد : این یه هفته خیلی بد گذشت . خیلی ... - چهار روز ! - خوب . همین چهار روز . به من خیلی گذشت . خیلی دلم برات تنگ شده بود . هیچ وقت اینهمه ازت دور نمونده بودم ... - به دوری عادت كردی نه ؟!! دوباره سرش رو از روی شونه ام بلند كرد . انگار برای این كار منتظر یه بهونه بود - چی می گی ؟ من به دوریت عادت كرده بودم . می شه بگی ... آقا پیاده می شیم - اما هنوز نرسیدیم كه ... - پیاده می شیم .

ماشین ایستاد . هوا ابری بود . انگار می خواست بباره . عینهو خود من . شایدم ما . توی پیاده رو تا جایی كه میشد كسی نبود . عصر روز تعطیل میشه صدای خور و پفو از جوب آب هم شنید . تنها صدای كفش پاشنه بلندش بود كه سكوت خیابون رو میشكست . حدس زدم دیگه ماشین گیرمون نمیاد . تقریبا داشت دنبالم میدوید و برام توضیح میداد كه این چند وقته خیلی دلش برام تنگ شده . كه تنها مونده . كه شبها عكسم رو میخوابونده كنار صورتش و ... - دستت رو بده به من . زیر چشمی عقب رو نگاه كرد و كف دستم رو لمس كرد . پشت سرم رو نگاه كردم و پرسیدم : منتظر كسی هستی ؟ گفت : نه چطور مگه ؟ چیزی نگفتم . دوباره شروع كرد به توضیح دادن . صداش بدجوری برام غریبه شده بود . حس میكردم خیلی عوض شدیم . آرزو كردم ایكاش ابر نبود تا بتونم سایه مون رو روی زمین نگاه كنم و ببینم چقدر فرق كردیم . كف دستم عرق كرده بود . اون داشت یه بند حرف میزد . كلماتش هوا رو میشكافت و طوری از كنارم میدوید كه تقریبا شبیه همهمه میشد . از كنار یه سبد آشغال رد شدیم . سر جدا شده یه عروسك رو دیدم كه خط خطی شده بود و اون تو افتاده بود . برای یك لحظه چشمهام رو بستم . زیر پلكم سرد شد . - دیشب مهتاب كجا بود ؟! - چی ؟! - من باید همه چیز رو دوبار تكرار كنم ؟ می گم مهتاب دیشب كجا بود ؟ - نمیدونم و با اضطراب ادامه داد : فكر كنم تو خونه باشه . - فكر كنی ؟ نمیتونستی به جای عكس من كنار خودت بخوابونیش ؟ - به خدا هر شب بالای تختم بود . به جون خودت . لوركا تو چت شده . چرا داری بهونه گیری میكنی ؟ میشه بگی چت شده ؟ سرم رو انداختم پایین و لبم رو گاز گرفتم و گفتم : نه . فكر میكردم یه روزی بهش میگم . اما هرگز نگفتم . هوا هنوز ابر بود و سایه هامون رو نمیدیم .


 

  نوشته شده توسط آریو در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه