تبلیغات
وقتی رفت - بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود...
               
 
 
   بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود... | سرگذشت ,

دیگه شروع كردم به نوشتن و همین كارمو برای ننوشتن سخت تر میكنه! مخصوصا اگه موضوع نوشته هام تو باشی و خاطرات تو...

وقتی رفتم سفر، هیچوقت فكر نمیكردم كه روزی برگردم. یا اگر هم میخواستم برگردم، فكر نمیكردم كه دلیل برگشتم توباشی. ولی برگشتم و فقط برای تو بود برگشتنم. از وقتی برگشتم یكجور دیگه شدیم. شبیه دو تا آدم كه رازی رو تو سینه دارن. رازی كه هر دو میدونن كه اون یكی هم از رازش خبر داره ولی به روی خودشون نمیارن. اصلا انگار اگر اون راز گفته نشه بهتر باشه. یك راز شیرین كه شیرینیش به نگفتنشه. یا حداقل به زبون نیاوردنش چون كه "رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون!". همون نگاههات، خنده های یواشكیت یا اون زیر چشمی نگاه كردنهای قایمكی! چه دورانی بود...

یادت میاد چقدر طول كشید تا رازمون رو بهم بگیم؟ روزی رو كه رازمون رو به هم گفتیم چی؟ یادت میاد؟ من كه خوب یادمه! لحظه به لحظه اش رو. انگار همین دیروز بود...

14 اسفند 83. ساعت 6:30 عصر. خیابان شریعتی... وقتی كه من ترسو بودم و تو شجاع! وقتی كه برای گفتن رازم به مِن مِن افتادم! یادته نمیتونستم توچشمهات نگاه كنم؟  و آخر هم سكوت كردم. انگار هنوز گفتن این راز كار من نبود. ولی تو شجاع بودی. نمیدونم! شاید هم بیشتر از من به رازت اعتماد داشتی. و دستم رو میون دستهات گرفتی... تو هم هیچی نگفتی! یعنی دیگه لازم نبود چیزی بگی. راز درونت رو با گرمای دستت بهم نشون دادی. بی ریا و بی پرده. و من... برای اولین بار بهت گفتم: "دوستت دارم!". و اون موقع تو بودی كه نمیتونستی تو چشمهام نگاه كنی. عین كسی شدی كه سالها منتظر شنیدن خبر خوشی نشسته و وقتی كه اصلا انتظارش رو نداره بهش اون خبر خوش رو میدن.

یادت میاد همون موقع ها بود كه برام فال گرفتی؟ نمیدونم نیتت چی بود. فقط گفتی: "برای بودنت فال گرفتم!". و عجب جوابی گرفتی:

"بار غمی كه خاطر ما خسته كرده بود.....عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت"

بودنت دیگه یه عادت شده بود و نبودت یك بهانه واسه تموم بهونه گیری هام. دیگه یه اسم ساده بین 30 تا اسم دیگه همكلاسیم نبودی. یا كسی كه بشه فراموشش كرد و بعد شونه ها رو بالا انداخت و گفت: "این نیز بگذرد...". بعضی وقتها كه تو تنهایی خودم فكر میكنم، میبینم شاید بهتر بود اگر رازمون رو بهم نمیگفتیم. شاید اگر ناگفته میموند خیلی بهتر بود. ولی بعد به خودم میگم، اونجوری دیگه هیچ وقت معنای عشق رو نمیفهمیدم. چیزی رو كه تو به من بخشیدی و همین برای همه زندگیم كفایت میكنه.

قرارهای شبونمون رو یادت میاد؟ ساعت 11:15 هر شب! كه با هم قرار گذاشتیم به هم فكر كنیم و چه لذتی داره وقتی میدونی اونی كه دوست داره و دوسش داری داره همون موقع بهت فكر میكنه. اون شبها و توی اون لحظات اینقدر نازت میكردم و با موهات بازی میكردم تا خوابت ببره...

تموم این لحظات خوش رو یادت میاد؟ همه رو با هم تجربه كردیم ولی نمیدونم چرا تمام غم دوریت فقط سهم من شد! همه اینها رو میدونی. پس بگذار برات از وقتی بگم كه داشتی كم كم میرفتی و هیچ وقت نفهمیدی كه چی شد كه رفتی...


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه