تبلیغات
وقتی رفت - تا خوشبختی
               
 
 
   تا خوشبختی | حرف دل حال ,

دسته گل قدیمی رو كه بوی پلاسیدگی میده میندازه توی سطل آشغال كنار تخت و دسته گل تازه رو توی گلدان كنار تخت میذاره . با چشمهای نگرانش روی صورت زن دنبال چیزی برای امیدواری میگرده . زن چشمهاش رو بسته و آروم نفس میكشه . نگاه مرد آروم آروم از روی دستگاه تنفس مصنوعی میلغزه و از لوله سرم بالا میره . قطره ... قطره ... قطره . چقدر خرد كننده . انگار صدای اون قطرات توی فضای ساكت اتاق میپیچه . میشینه كنار تخت و سرش رو میذاره كنار دست اون . دیگه دستهاش مثل قدیم نیست . لاغره و بوی الكل و خون میده . مثل تعدادی مداد رنگی كه كه زیر ملافه زرد رنگی قایم شدن . یاد بچگیهاش میفته . اول صبح مداد رنگیهاش رو در می آورد و صورتكهای ملافه رو نقاشی میكرد . رنگ كسی كه دوست داشت همیشه زرد بود . و خودش قرمز ... بیب . بیب . بیب . صدای ضربان دستگاه چقدر بیرمقه . انگار خرابه . دكتر میگفت اگه همه شرایط خوب باشه شاید تا یكماه دیگه هم دووم بیاره . چه خوب . دكترها چقدر قوی ان . ایكاش میتونست مثل دكتر باشه . به زن نگاه میكنه . به سینه ای كه یه روز تنها جای گریه اش بود . به شونه هاش . تنها تكیه گاهش چقدر سست شده . به موهای پر از بوی الكل و خون . دلش برای اون روزای دورشون تنگ میشه . دلش اون روزا رو میخواد . پنجره رو نگاه میكنه . آزادی ، پر از وسوسه ای شهوت آمیز در چند قدمیش ایستاده . صدایی از ته گلوش میپرسه : دوست داری ؟ زن حركتی نمیكنه . - دوست داری مثل اون روزها بشی . مثل پرنده ها ؟ .. چشمهای زن بسته ست - من هم همراهت میام ها . باز هم با هم هستیم . باز هم خودمون دو تا ؟ لبخندی روی لبهای زن میشینه . لبخندی كمرنگ كه فقط مرد اون رو میبینه . و میبینه كه دست زن لرزش كوچكی میكنه . تا خوشبختی چند قدمی بیشتر نمونده ....

صدای قطره ها نمیاد . دستگاه ضربان صدای بیب بلند و كشداری داره . داره جیغ میزنه . توی اتاق غلغله ست . پرستارها در حال دویدن به هم میخورن و دكتر در حالی كه خودش رو توی اتاق پرتاب میكنه داد میزنه : كدوم بیشرفی شلنگ رو بریده ؟ صدای مهیبی از دستگاه شوك الكتریكی میاد . لبخندی روی لب جسد زن است . بیرون از پنجره صدای آمبولانس میاد . ماموران آمبولانس جسد متلاشی شده مردی را از حیاط پشتی بیمارستان بیرون میبرند . صورت مرد ، سالم اما خون آلوده . و لبخند داره

 

  نوشته شده توسط آریو در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه