تبلیغات
وقتی رفت - درختهای کنجکاو کوچه خلوت
               
 
 
   درختهای کنجکاو کوچه خلوت | حرف دل گذشته ,

امروز دیگه كلی زرنگی به خرج دادیم تا مثل یكی دوروز پیش همدیگه رو گم نكنیم. این بار دو تا قرار. ساعت 11.5 و اگه نشد ساعت 4 عصر. مگه می‌شه نشه؟ آره. می‌شه. و می‌شه كه من نتونم زنگ بزنم و اونقدر تو صف مخابرات گیر كنم كه ساعت بشه 11.45 و تو همه‌ی اون مدت هی راه بری و كلافه بشی از نگرانی. و وقتی گوشی رو برمیداری اولین جمله‌ات این باشه"الان ساعت یازده‌ و نیمه؟!" و بعدش زود با مهربونی عذرخواهی كنی و بگی مهم نیست عزیزم. مهم اینه كه الان صداتو می‌شنوم!

تند تند حرف بزنی و بگی نگرانی و دلهره داری و می‌ترسی بری سر كلاست. اولین جلسه‌ای بود كه این‌بار نه به عنوان یه دانشجو كه به عنوان یه معلم می‌رفتی سر كلاس. هول بودی. می‌ترسیدی. یه كم می‌گفتی نه هیچی نیست و دوباره می‌گفتی نه آریو خیلی نگرانم. بهت گفتم می‌خوای بیام پیشت؟ اولش گفتی آره و بعد یه دفعه با عجله گفتی" نه. آخه با بابا می‌رم" بعد دوباره گفتی"اما شاید كمی دیرتر بیاد. می خوای بیا"! و نگرانی مثل موج‌هایی كه از قطره‌های كوچك روی سطح آب ایجاد می‌شه می‌اومد توی صدات و محو می‌شد و دوباره برمی‌گشت.

حس كردم نمی‌تونی تصمیم بگیری. سختت بود. تو فكرم آروم انگشتم رو گذاشتم روی لبت و لبخند زدم و گفتم"راستی اسم اونجا پیشتازان فضا بود؟!" و تو با تعجب جواب دادی"نه. موسسه‌ی آیندگان فردا" نمی‌دونستی چرا اسم رو اشتباه گفتم. مثل خیلی از كارهای دیگه‌م غیرقابل‌پیش‌بینی. بهت گفتم" نگران نباش عزیزم. مطمئنم كه می‌تونی. فقط حواست باشه كه همه‌ی جزییاتش رو برام تعریف كنی. همه‌اش رو می‌خوام بشنوم"! سكوت كردی. و من كه می‌دونستم به چی احتیاج داری آروم گفتم"سر كلاس به من فكر كن"

آروم گفتی: "همیشه بهترینی" . لبخند زدم.

باید می‌رفتی. خیلی دیر كرده بودی. فرصتی برای تصمیم‌گیری نبود. و حتی تردیدی برای انتخاب. باید خودم رو می‌رسوندم. چقدر راه طولانی بود. اونقدر زیاد كه فرصت كردم همه‌ی لحظه‌هامون رو دوباره مجسم كنم و تصویر تورو كه قرار بود از دیدن من شوكه بشی بسازم و باهاش كیف كنم. همه‌ی راه رو..

سر خیابونی كه آدرسش رو از 118 گرفته بودم پیاده شدم. نزدیك یكی از شلوغ‌ترین مناطق شهر. یه كوچه‌ی ساكت و آروم بود كه وقتی اولش ایستادم و فاصله‌م رو با تو حدس زدم حس كردم یه گوشه‌ی دنیاست كه با همه‌ی گوشه‌های دیگه‌ش فرق می‌كنه. حس كوهنوردی رو داشتم كه از ورای قله‌ی كوه به دره‌ی روبروش نگاه می كنه. به خلوت دره‌ای كه تابحال كسی به اونجا قدم نذاشته. بكر و دست نخورده با برفهایی كه خیال آب شدن ندارن.

آروم قدم برمی‌داشتم و سعی می‌كردم همه‌ی جزئیاتش رو خوب تو خاطرم نگه دارم. چندتا در حیاط كه مربوط به خونه‌های شمالی دست راستم بودند و چندین درخت بلند كه از لب دیوار سرتاسری كوچه بالا زده بودند و با كنجكاوی زل زده بودن تو چشمام. انگار غریبه بودم با شمایلی نامانوس.  سمت چپم چند تا آپارتمان بود و وقتی از اونها رد شدم یه آپارتمان دیگه شبیه اونها كه با یه تابلوی بزرگ روی سر درش از بقیه متمایز شده بود"موسسه‌ی آیندگان فردا". طبقه‌ی دوم ساختمون بود. وقتی داشتم پنجره‌هاش رو نگاه می‌كردم فكر می‌كردم تو پشت كدومشون می‌ایستی و بلافاصله این فكر تو ذهنم اومد كه درخت‌های خشك و كنجكاو همسایه‌رو از اون بالا چطوری می‌بینی ؟

از پله‌ها كه داشتم می‌اومدم بالا یاد حرف تو افتادم. اون روزی كه بهت گفتم می‌شه بیام محل كارت رو ببینم؟ و تو گفتی: "حتما عزیزم". و به آرومی ادامه دادی: "اگه دوست هم نداشتی اصلا نمی‌رم"! می‌دونی خانومی. جمله‌های تو گاهی اوقات مثل ترانه می‌شن. مثل ترانه‌هایی كه آدم دوست داره زیر لب زمزمه‌شون كنه و باهاشون كیف كنه. انگار آهنگ دارن. آهنگ صدای تو رو. یه آهنگ زیبا كه الان دوباره دارم زیر لب و آروم می‌خونمش.

زنگ رو فشار دادم و یه نفر در رو به روم باز كرد.

- "سلام. می‌خواستم ثبت نام كنم"! خانومی كه در رو باز كرده بود با لبخند گفت"خواهش میكنم. بفرمایین" و از جلوی در كنار رفت تا من وارد دنیای كار تو بشم. وارد سالن كوچكی كه با مبلمانی ارزون قیمت كه مخصوص انتظار بود و با كاشی‌های سفید پوشیده شده بود. قفسه‌هایی كه اونجا رو به دو قسمت جدا می‌كرد . كتابخونه‌ی كوچكی كه تعداد زیادی پوشه و ورقه روی طبقه‌ی پایینش با بی‌سلیقگی ریخته شده بود و یه میز بزرگ كه چند نفری دورش نشسته بودن و .. تو ...

نشسته بودی روی یكی از صندلی‌ها و پا رو روی پا انداخته بودی و كتابی رو نگاه می كردی. با مانتو و مقنعه‌ای مشكی رنگ. مثل خانوم‌ها. مثل معلم كلاس سوم دبستانم كه وقتی وسط‌های سال از پیش‌اش رفتم بغلم كرده بود و گریه می‌كرد. مثل همه‌ی خاطرات قشنگ بچگی‌م. مثل خودت. من رو كه دیدی رنگت پرید. این رو فقط من دیدم. و  وقتی از جا بلند شدی و اومدی و كنارم ایستادی فقط من دیدم كه چقدر عوض شدی. پر از غرور شدم.  بی توجه به چشمهای كنجكاوی كه از جنس نگاه‌های درختهای خشك كوچه بودند و تند تند رابطه‌ی ما دوتا رو حدس می‌زدند. باهام حرف زدی. بهم گفتی"دیوونه اینجا چرا اومدی"؟! و ته جمله‌ت آروم زیر گوشم گفتی "آریو..آریو..آریو.. یه دنیا ممنونم. مرسی كه اومدی". لبخند زدم. آروم دستم رو فشار دادی و گفتی "سر كلاس نیای‌ها"! می‌دونستی كه میام. شاید برای همین هم بود كه بدون خداحافظی رفتی سر كلاس. می‌دونستی كه من نمی‌رم.می‌دونستی كه دیوونه‌تر از این حرفام. برای اینكه بتونم بیام سر كلاست مجبور شدم یه فرم پر كنم و یه تست زبان بدم و كلی صبر كنم. فكرش رو بكن خانومی. تو شرایطی كه نفسهای تورو تو فاصله‌ی چندمتریم و پشت یه دیوار باریك پیش ساخته حس می‌كردم باید به سوالای مزخرف مربی زبان درباره‌ی وضعیت ترافیك شهر و آب و هوای كشور مورد علاقه‌م جواب می‌دادم! اونقدر هول بودم و دستپاچه كه كلمه‌ی ترافیك رو فراموش كرده بودم و پرسیدم:

Pardon me. I forgot the ENG equivalent of "Traffic" !!

و مربیه با خنده گفت همون ترافیك!

اون پانزده دقیقه‌ای كه معطل شدم به اندازه‌ی چند ساعت گذشت و از خانومی كه اونجا نشسته بود و با تردید نگاهم می‌كرد اجازه گرفتم و اومدم نشستم سر كلاست.

از در كه اومدم تو برای چند لحظه ساكت شدی. انگار می‌ترسیدی برگردی و نگام كنی. كافی بود سرت رو برگردونی و من رو ببینی. من رو ببینی كه با لبخند تو چارچوب در ایستادم و منتظرم كه اجازه بدی دستم رو پایین بیارم و بنشینم. نگاهت تو نگاهم گره خورد. انگار بار اوله كه می‌بینمت و تو انگار بار آخره كه به این شاگرد بی‌انضباط فرصت دوباره میدی: "بفرمایید بنشینید"

سعی داشتی وانمود كنی مهم نیستم. اما بودم. وقتی موقع نوشتن اسمم صدات لرزید همه این رو فهمیدن. اسمی كه برات آشناترین بود. اسمی كه بارها و بارها گفته بودی. نزدیك گوشم. با نجوایی عاشقانه. از فاصله‌ای بسیار نزدیك.

چقدر زیبا شده بود نگاه‌هات. سرگردان و بلاتكلیف روی صورت شاگردات می‌دوید و سعی می‌كرد به من خیره نشه. به من با اون لبخند شیطنت‌امیزی كه معنی‌ش رو فقط تو می‌دونستی نگاهت می‌كردم. و چقدر زیبا طفره می‌رفتی از جواب سوالهام. برای نگفتن جواب چیزی كه می‌دونستی می‌پرسم:"من رو چقدر دوست داری؟!" خاطره‌ی اون كلاس چقدر برام موندنی شده.

كلاس كه تموم شد اولین كسی بودم كه بیرون رفتم و تو رو با دانشجوهات تنها گذاشتم. می‌دونستم می‌خوان دوره‌ات كنن و هزارتا سوال چرت و پرت بپرسن و می‌دونستم نمی‌تونی از بینشون در بری! سمج‌تر از این حرفا بودن. به سرعت از پله‌ها پایین رفتم و از اون كوچه‌ی خلوت و درخت‌های سرك كشیده از لب دیوارش گذشتم و اونطرف خیابون كنار باجه‌ی تلفن ایستادم. نمی‌شد برم. باید صدات رو می‌شنیدم. باید باهات خداحافظی می‌كردم. هرچند كه نباید مزاحمت می‌شدم. از پشت تلفن با هول داد زدی: كجایی؟

-          سر كوچه

-          خوب پس بیا تا...

با خنده حرفت رو قطع كردم : من هیچ كجا نمیام. اگه می خوای تو بیا!

تو اومدی. با همون مانتو و مقنعه. از خیابون گذشتی و خندیدی و شونه به شونه‌ی هم راه افتادیم. دعوام كردی. سر كلاس هول‌ات كرده بودم. به قول تو قیافه‌م شبیه دونقطه دی بزرگ(  D:  ) تو یاهو شده بود! رفتیم و تو یه ساندویچی كوچولو همون نزدیكی‌ها نشستیم.فرصت كم بود. فقط به اندازه‌ی چندبار لمس دست و چند بار پرسیدن این جمله"دوستم داری؟"

و تو رفتی و من تو امتداد اون خیابون‌ها قدم زدم. توی خیابون‌هایی كه بی فكر تو هنوزم اعصابم رو بهم می‌ریزن. خیابون‌هایی با ردیف‌های ممتد درختان بی برگ و پیاده‌رویی كه هنوز هم برام زیبا و یا حتی عادی نشده.

غروب بود كه صدای تورو دوباره شنیدم. باز هم شاد و سر زنده. برام می‌گفتی كجاها رفتی و كجاها می خوای بری. دیگه از اون تنهایی‌ها خبری نبود. تو بودی و وسعت دو هفته یك‌بار جمعه‌های نیامده و فرصتهای زندگی...

-          راستی یه چیزی رو بهت گفته بودم؟

-          چی رو؟

-          اینكه خیلی دوستت دارم؟

-          هنوزم؟

-          همیشه!

تا یادم نرفته بگم. باز هم جلوی كابین تلفن كه منتظر بودم بارون اومد. مثل فیلم‌ها. باورت نمی‌شه. خیس خیس برگشتم خونه. این روزا بارون بدجوری با صدای تو عجین شده.

 


 

  نوشته شده توسط آریو در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه