تبلیغات
وقتی رفت - تو میرسی!
               
 
 
   تو میرسی! | حرف دل حال ,

چرا باید به تو فکر نکنم . چرا باید بترسم . اینهمه صبر نکردم که حالا درست در لحظه رسیدنت نگران بشم و تردید کنم . تردید ؟! شک ؟! خنده داره . به چی ؟ به چی ؟ به اینکه باشی یا نه ؟ جواب این سوال رو سالها قبل دادم . الان دیگه فرصتی برای فکر کردن نیست . و حتی برای شک کردن . باید ِ ، بودن تو . دیگه بودنت قطعیه . دیگه اومدی . چه فرقی داره از کجا و کی ؟ مهم اینه که میرسی و میشینی . اینجا . کنارم . و باز هم داغی تنت من رو به اوج میبره . به اون بالا بالا ها . به بوی خوب بهار . به خشونت تند لورکا . به گریه ی سرد پاییز . به چشمهات .

دیگه رسیدی . چه فرق داره از کدوم جاده ی تنها . چه فرق میکنه این سالها چطور گذشته و چی بوده . حالا اینجایی . کافیه چشمهاتو باز کنی و پر از رنگهای داغ زرد و نارنجی بشی . چه فرقی داره اگه یه روزی در و دیوار این اتاق از آبی بود و سفید . چه هراسی از سرمای مداد رنگیهای نیمه تراشیده م؟ وقتی خودِ نور رو میاری و خودِ خورشید رو . با یه بغل ترانه ی نارنجی ؟

برام چیزی نگو . و حتی نگو کی می آیی . و حتی اینکه آمدنت با کدام روز از این کاغذهای مضحک ِ عدد دار سنجیده میشه . از اعداد نگو . و نگو حتی چه میپوشی . یا چه شکلی خواهی بود . برای اتفاقی چنین عظیم تعریف نساز . رسیدنت رو به زندان کلمات نبر . کلمات برای رسیدن تو کوچکند . از چیزهای بزرگ تر بگو . از بوی تن ات که هنوز نرسیدی و رسیده . از نم سرد چشمهات که هوای این دور و اطراف ساده ذهنم رو نمناک کرده . از خواب بگو . از اون خواب سرزده ی بیقرار که هر شب خودش رو به پشت پلکهای خسته م میرسونه و جشن دلتنگی به پا میکنه . باورت میشه ؟ رویاهام هم منتظرت هستن . رویاهایی از رسیدنت . رویاهایی از بوییدنت . رویاهایی از موندنت . طفلکیهای بازیگوش من .

نگاه کن . خودت را نمیبینی ؟ چه نزدیکی و چه بی واهمه اینجا رسیدی ؟ و من تنها لبخند میزنم . چیزی برایت ندارم . نه ستاره های بی صاحب آسمون رو برات میچینم . نه موجهای دریاهای دور رو برات قرض میگیرم . اینجا چیزی برای قربانی کردن نیست . سنگهایم را به تو میبخشم . و نامه هایم را . و شاید رنگهایم را . اگر دوستشان بداری . تن ات هنوز زیباترین بهونه برای قلم موهای بازیگوشم است . تن تو یک رویاست .

تو میرسی . نگاهم کن .


 

  نوشته شده توسط آریو در جمعه 5 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه