تبلیغات
وقتی رفت - مثل اون روزها...
               
 
 
   مثل اون روزها... | حرف دل حال ,

دوباره دم دمای غروب جمعه میشه و خونه میشه عینهو لونه سگ . دلم میخواد بزنم بیرون

- لباس بپوش بریم یه كم قدم بزنیم . زنم میره تو اتاق ، در حالی كه داره غر میزنه كه موهاش خیسه و باید خشكشون كنه . از پنجره به پایین نگاه میكنم . به جز چند نفر كه كنار خیابون منتظر ماشین هستن كسی تو خیابون نیست . مادر... انگار خاك مرده روش پاشیدن . بی حوصله خودم رو میندازم روی كاناپه و كانالای تلوزیون رو بیخودی عوض میكنم . صدای سشوارش از تو اتاق میاد . باید منتظر بمونم تا موهاشو خشك كنه . تلفن كه زنگ میزنه انگار راهی برای انتظار نكشیدن جلوم باز میكنه . داد میزنم : من بر میدارم

- بله ؟

- سلام

- .....

- گفتم سلام ها . منو میشناسی ؟

- من رو چطوری پیدا كردی ؟

- خیلی سخت نبود . تنهایی ؟

- ....

- گفتم تنهایی یا زن ِت هم هست ؟

- نه اون هم هست . چیكار داری ؟

- مگه حتما باید كاری داشته باشم . خب زنگ زدم حالت رو بپرسم

- خب ؟ كه چی ؟

- میخواستم ببینم هنوز هم دوستم داری !؟

- ....

- مثل اون روزا ؟

- ببین من دیگه ازدواج كردم . نمیخوام زنم چیزی بدونه

- زن ِت ؟ جدی ؟! مگه نمیدونه ؟ // لحن صداش تند تر میشه . انگار عصبیه // نمیدونه به جز خودش یكی دیگه هم برای شوهرش میمیره ؟ یعنی میمرد ؟ راستی به اندازه من عاشق ِت هست ؟

- گوش كن ببین چی میگم . اگه یه بار دیگه زنگ بزنی اینجا

- چیكار میكنی ؟ میكشی م ؟ چطوری ؟ چطوری میكشی م ؟ مثل اون روزا ؟ همونجوری لبام رو میبوسی تا چشمهام رو ببندم و بگم منو كشتی ؟!! آره . هان ؟

- خواهش میكنم ببین چی میگم

- // عصبی تره // خواهش میكنی ؟ جدی ؟ تو از من خواهش میكنی ؟ وای خدا ؟ چقدر عوض شدی ؟ چقدر شكل حرف زدن ت عوض شده . چه مهربون شدی ؟ زن ت یادت داده ؟ نمیخوای داد بزنی ؟

- میشه یه وقت ِ

- نه . بذار حرفم رو بزنم // صداش میلرزه . میترسم // نمیخوای داد بزنی ؟ نمیخوای بگی اون اشتباه از من بود ؟ از خودم ؟ نمیخوای بگی خودم نباید بهت اجازه میدادم ؟ یادته چی میگفتی ؟ یادته میخواستی عشق ت رو كامل كنی ؟ حالا كامله نه ؟ عشق كه كامل میشه دل آدم رو میزنه ؟ عشق كه كامل میشه آدم دل ش میخواد بره زن بگیره كه زندگی ش هم كامل بشه نه ؟ راستی زندگیت كامله ؟ زن ت چی ؟ كامله ؟ خوشگله ؟ بهت میاد ؟ من نبودم ، بهت نمیومدم هان ؟ من كامل نبودم ؟ نمیخوای بهش

..... آروم گوشی تلفن رو میذارم . دستم داره میلرزه . جرات نمیكنم از روی مبل تكون بخورم . صدای سشوار قطع شده . صدای پاشنه كفشهای زنَ م روی پاركت راهرو بلند و بلند تر میشه . داره میاد توی هال . زنم رو میبینم كه چشمهاش قرمزه و توی ورودی راهرو ایستاده . گوشی تلفن توی دستشه . صدای دندونهام رو میشنوم . كف دستم عرق كرده . گوشی تلفن رو طرفَ م میگیره و میگه: این كی بود ؟

صدای ترمز وحشتناكی كه از خیابون میاد حرفش رو میبره . میدوه طرف پنجره . انگار میدونه . من هم میدوم . انگار میدونم . زنَ م جیغ میكشه . گوشی تلفن از دستش میفته . توی خیابون شلوغ میشه . عصر جمعه خیابونا شلوغ نیستن


 

  نوشته شده توسط آریو در جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه