تبلیغات
وقتی رفت - پارتی!
               
 
 
   پارتی! | حرف دل حال ,

صدای موزیك به طرز وحشتناكی بلنده . چراغها خاموشن و فلاشرها كه نور میزنن احساس میكنه دارن تند تنداز اون همه آدم عكس میگیرن . عكسهای ثابت از آدمهایی كه انگار متحركن و دارن اون وسط میرقصن . دخترك داره با خودش فكر میكنه . گفتنش راحت نیست . چطور باید به اون بگه . نمیدونه چطور باید شروع كنه . بهرحال توی پارتی بهترین جاست . نگاه پسرك میكنه كه داره اون وسط شلنگ تخته میندازه . یه نفر بهش نزدیك میشه : دوست داری باهم برقصیم ؟ - نه ممنونم . - چرا خوب ؟ تنها نشستی كه ؟ - كمی خسته ام ، ممنون . و چشمهاش پسرك رو دنبال میكنه . - بیخیال بابا . زنش نیستی كه !

دخترك جواب نمیده . تو دلش به سمج بودن یارو فكر میكنه . از جاش بلند میشه و توی تاریكی سعی میكنه به كسی نخوره . كورمال كورمال دستش رو به دیوار میگیره و میره به سمت دستشویی . در دستشویی رو كه باز میكنه آیدا و دوست پسرش كه اون تو هستن با هول روشون رو برمیگردونن و نگاهش میكنن . خجالت می كشه و میخواد در رو ببنده . پسره در حالی كه از مستی تلو تلو میخوره دست آیدا رو میكشه و از كنارش رد میشن و میرن بیرون . از پشت سر صدای پسره رو میشنوه كه میگه : بیا ، این اتاق خالیه ... سرش رو میگیره توی سینك دستشویی و هی اُق میزنه . هیچی نیست . كمی تف از گوشه لبش آویزون میشه . نگاه آیینه میكنه . چقدر خوشگل شده . یه دفعه بالا میاره ...

صدای موزیك بلنده . پسرك عرق كرده . زیادی خورده انگار . میاد كنارش میشینه و دستش رو میذاره روی پای دختر و میگه : خانومی . میخوای برقصیم ؟ دخترك لبخند میزنه و می گه : الان نه . باشه بعد . - هر جور راحتی عزیزم . صدای موزیك قطع میشه و همه چراغها روشن میشن . آیدا و دوست پسرش روی دوتا صندلی ایستادن و دارن همدیگه رو میبوسن . همه براشون دست میزنن . دوست پسر آیدا میكروفون رو میگیره و بلند داد میزنه : از امشب ما نامزد هستیم . همه جیغ میزنن و صدای موزیك بلند میشه و رقص ، رقص ، فلاشر ...

پسرك سرش رو نزدیك تر میبره و میگه : چی گفتی ؟ - گفتم من حامله ام . خواهش میكنم به خاطر اینا كمی خودتو كنترل كن ! - حامله ای ؟ - آره - خوب چرا اینجا میگی ؟ - توروخدا . جای دیگه ای نمیشد بگم . خواهش میكنم یه كم ... - خوب میگی چیكار كنم ؟ - چیو چیكار كنی ؟ - اینكه حامله ای - یعنی هیچی نمیخوای بگی ؟ - الان فقط میخوام عرق بخورم و باهات بخوابم - چیكار كنی ؟ - میخوام ... نم ات . توی یكی از اتاقهای بالا . دخترك چشماش داره از حدقه میزنه بیرون . از پله ها كه میرن بالا پسرك تلو تلو میخوره و دستهاش رو میگیره به دیوار . فكر میكنه چه خوب میشه وقتی برمی گردن روی دوتا صندلی وایستن و ...

صدای موزیك ناگهان قطع میشه و همه چراغها روشن میشن . پسرك تنها روی صندلی ایستاده و داره دستش رو میبوسه . دستش رو كه میبره بالا صورتش خون آلوده . از دستش هم داره خون میچكه . توی میكروفون داد میزنه : من از امشب بابا شدم . این پسرمه . همه جیغ میزنن . فلاشرها چشمك میزنن . صدای موزیك گم شده .


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه