تبلیغات
وقتی رفت - کابوس دوست داشتنی
               
 
 
   کابوس دوست داشتنی | حرف دل حال ,

كوچك كه بود ترسناكترین خواب زندگی اش مردی بود با لباس سرتاسر سفید . مردی كه در چارچوب در می ایستاد و به دیوار كناری نگاه میكرد و میخندید . سالها وقتی شبها تنها میماند از این كابوس به گریه می افتاد . از ترس مردی كه در تنهایی شب میخندد . از آن سالها خیلی گذشته است . اون امروز یك دختر دارد . دختری كه پدرش را به یاد نمی آورد . او امروز تولد دخترش را جشن گرفت . و شب كه به رختخواب رفت گریه كرد . به یاد مردی كه شبی در تنهایی اون خندید و فردا صبح دیگر نبود . او سالهاست كه آرزوی كابوس میكند.

 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه