تبلیغات
وقتی رفت - قصه از کجا شروع شد...؟
               
 
 
   قصه از کجا شروع شد...؟ | سرگذشت ,

میخوام مخاطب سرگذشت ام تو باشی! فقط تو! تویی كه خودت این سرنوشتو برام درست كردی. تویی كه میدونم هیچ وقت نمیای اینجا تا این خط خطی ها رو بخونی. شاید هم واسه همینه كه میخوام مخاطبم تو باشی. نمیدونم! شاید هم واسه اینكه كسه دیگه ای نیست كه مخاطبم باشه. منظورم كسی به خوبی توئه. "چگونه قصه ای را با رفیقم گویم از درد كه از دردم به خوشحالی نیارد خنده بر لب". حتی اگر تو هم نباشی برای در و دیوار اینجا میگم. مثل اون وقتهای خودت. یادت میاد میگفتی: "میخوام فقط تو و خدا، تو زندگیم باشین! یا فقط خدا!". حالا انگار این منم كه با خدا تنها موندم. گاهی وقتها میترسم كه اونم تنهام گذاشته باشه...

میخوام از 9 ماه پیش برات بگم. از اون وقتی كه هنوز بودی. یادت میاد؟ میدونم كه فراموش كردی. گفته بودی بهم كه فراموش میكنی. ولی میخوام یادت بیارم. خیلی از چیزهایی رو كه دیدی و نفهمیدی. هنوزم كه بهش فكر میكنم عقلم قد نمیده كه چرا نفهمیدی؟

9 ماه پیش رو یادت میاد؟ زمستون بود و من بودم و تو بودی و... فقط خدا! دی ماه بود. فصلی كه ازش خیلی خاطره داشتیم. دی ماه 83 رو یادت میاد؟ روزهای آشناییمون؟ همون روزها بود كه قصه مون شروع شد. روزی كه من كارهای كارگاهم عقب افتاده بود و آخر ترم بود. دنبال كسی (شاید بهتر باشه بگم دوستی) میگشتم كه توی تكمیل كارهام كمكم كنه. و تو مثل همیشه دستت برای كمك به دیگران دراز بود. روزهایی رو كه تو كارگاه تنها بودیم رو یادت میاد؟ چند بار با هم “be with you” رو گوش كردیم! دو سه روز بیشتر نبود، تو رو نمیدونم ولی واسه من كه یكی از بهترین روزهای زندگیم بود. یادت میاد بهت گفتم كه میخوام سفر برم؟ سفری كه شاید برنگردم؟ بهت گفتم كه از دوستام كسی خبر نداره جز تو! آخه دیگه برام فقط یه اسم نبودی. یا فقط یه همكلاسی. نمیخواستم نگرانت كنم ولی شدی. نگاهم كردی. و بعد از 5 سال دوباره حس كردم نگاهی هست كه نمیتونم تحملش كنم. یادت میاد؟ یادت میاد رومو برگردوندم و گفتم كه سعی میكنم برگردم؟ گفتم كه فقط میخوام تنها باشم. و تو نمیفهمیدی. فقط گفتی: "سفر نرو، چشم انتظارم نذار...!". و من كادوی تولدت رو دادم و رفتم...

آخ كه هیچ وقت این كیبورد رو دوست نداشتم! وقتی دارم برات از خاطرات اون موقعمون با این كیبورد مینویسم هیچ وقت نمیفهمی كه چه حالی دارم. اگه برات نامه مینوشتم (مثل اون وقتها) دوباره از پر رنگ و كم رنگ شدن خطم میفهمیدی كه چه حالی داشتم موقع نوشتن... شاید هم بعضی وقتها از پف كردن كاغذ یا حتی از سوراخ شدنش!!

و بعد از دو هفته برگشتم. و تو وقتی كه منو دیدی، زبونت بند اومد! به سختی خندیدی و گفتی: "خوش اومدی!". و من فقط به خاطر تو برگشتم. به خاطر با تو بودن...


ادامه دارد...


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه