تبلیغات
وقتی رفت - دلم برات تنگ میشه!
               
 
 
   دلم برات تنگ میشه! | حرف دل حال ,

بالاخره روز برگشتنم رسید. تو این مدتی كه اینجا بودم همه‌اش فكر می‌كردم كه روز برگشتنم حتما روزی به جز روزهای دیگه خواهد بود. یه روز خاص. یه روز عجیبی كه نمی‌شه فهمیدش و تصورش كرد. ولی راستش رو بخوای نبود. امروز هم شبیه روزهای قبل بود. اما...
شاید باورت نشه. ولی این اولین باری بود كه می‌خواستم از این آشغالدونی برگردم و غم همه‌ی منفذهای گلوم رو پر كرده بود. یه جورایی انگار به اینجا عادت كرده بودم. به این بلاتكلیفی. به محیط سرد و تنهای اینجا. به این اتاقی كه مال من نیست. به این اتاقی كه صاحبش حتی دوست نداره چند ساعت توش بمونه و من مجبور بودم توش درس بخونم و دراز بكشم و فكر كنم! باورت می‌شه خانومی كه من اینجا رو دوست داشتم؟ یا بهتره بگم دوست دارم؟
این اتاق تنها جای این شهر لعنتی بود كه تونستم برای چند ساعت با تو تنها بشینم و نگران چشم‌های كنجكاو اهالی این غریبستان نباشم. این اتاق تنها جایی بود كه كه تو تونستی كنارم دراز بكشی. سرت رو روی پام بذاری.تونستم ببوسمت. تونستی گریه كنی. تونستم بهت بگم موهات چقدر زیبا شده. تونستیم زندگی رو تجربه كنیم.
اینجا خیلی حرف زدیم. خیلی خندیدیم. خیلی خوش بودیم. قلیون اون روز رو یادته؟ با علی و الهام بودیم. یادته قلیونه دود نمیداد و چقدر خندیدیم به پك‌های بادكش علی كه می‌خواست زوركی راهش بندازه! یا اون روزی كه داشتیم از سرما می‌لرزیدیم. یادته اینجا یه اتاق بود با یه تخت و یه اجاق گاز كه برای اینكه گرم بشیم كتری آب رو گذاشتیم روش تا قل‌قل كنه و اتاق رو گرم كنه. بعدش اتاق دم كرده بود و شیشه‌ها رو بخار گرفته بود ؟یادته فرداش علی یه بخاری گرفته بود و وقتی آورد نمی‌تونستیم روشنش كنیم و الهام می خواست به علی اردنگی بزنه و ... یادته اولین روزی رو كه اومدی اینجا. نشستی روی تخت و به دیوارهای نمدار اتاق نگاه كردی كه علی روشون روزنامه چسبونده بود. یادته سرت رو گذاشتی روی شونه‌م و به آرومی گفتی"نگاهشون كن. حداقل این اتاق رو دارن كه توش با هم تنها باشن. من به همین‌ اتاق هم راضیم"!یادته بعدش ساكت شدم. دراز كشیدم روی تخت و به سقف خیره شدم. داشتم به سقف فكر می‌كردم. "یه سقف بی روزن. یه سقف پابرجا"
می‌دونی خانومی. من یه عالمه دلیل داشتم برای اینكه راه گلوم بگیره. اما علی... علی هم مثل من بود. الهام هم همینطور. بعد از حدود دوهفته انتظار بالاخره خبر كارش منفی بود. نمی‌تونست تو این شهر بمونه.نمی‌تونست اینجا كار پیدا كنه. باید از اینجا می‌رفت. باید این اتاق رو و این شهر رو ترك می‌كرد. باید این‌جا رو تا پانزدهم ماه تحویل می‌داد. شاید برای همین دلش گرفته بود. داشت جایی رو ترك می‌كرد كه زیباترین خاطراتش رو با الهام توش جاگذاشته بود.
شاید هم به خاطر برگشتن من بود. نشسته بود كنار اتاق و داشت آروم آروم سالاد درست می‌كرد. می‌خواست زودتر شام‌ای رو كه الهام از خونه آورده بود آماده كنه كه با هم بخوریم. بی هیچ خنده و شوخی‌ای. یادته ما چقدر همیشه سربه‌سر هم میذاشتیم؟ الهام هم طرف دیگه‌ی اتاق نشسته بود و زل زده بود به ما. بیشتر به من كه داشتم خرت و پرت‌هام رو جمع می‌كردم و ساكم رو می‌بستم. دلم گرفته بود. خواستم یه جوری اون جو رو بشكنم. به شوخی به علی گفتم:"ببخشید قربان. شما لال تشریف دارین؟" علی با حالتی مسخره كه انگار داره جواب سوالی رو می‌ده كه خودم می‌دونم‌اش كفت :"خوب آخه خره. دلم برات تنگ می‌شه!" و می‌شد. دلش واقعا تنگ می‌شد. وقتی این حرف رو زد دیدم كه چشماش قرمز شد و سرش رو انداخت پایین كه من (یا شاید هم الهام) نبینم. حالت بدی داشتم. شاید اگر یه سن دیگه‌ای بودیم یا اصلا پسر نبودیم دست می‌نداختم گردنش و یه ماچ آب‌دار می‌كردم و می‌گفت: خاك بر سرت. این لوس بازی‌ها رو درنیار. نمی‌رم سفر آخرت كه. زود زود زود همو می‌بینیم.
اما نگفتم. یه جورایی نمی‌شد دیگه. با بچه‌ها شام خوردیم و قلیون كشیدیم و اونها مدام به شوخی به خیال اینكه حال من رو بگیرن جای تورو خالی می‌كردن. من هم به جای بغض كردن و ساكت شدن، همه‌ش می‌خندیدم و مسخره‌شون می‌كردم. برای بغض كردن فرصت داشتم. ساعت نه شب بود كه ... تموم شد .


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه