تبلیغات
وقتی رفت - دوستدارت، همسرت!
               
 
 
   دوستدارت، همسرت! | حرف دل گذشته ,

سلام

الان كه دارم این نامه رو می‌نویسم از دندان درد شدیدی رنج می‌برم. خرابی در یكی از دندانهایم به عصبم رسیده و خوب لابد خودت می‌دانی كه چه درد جانكاهی را تحمل می‌كنم؟! اینها را گفتم كه شاید كمی دلت به حالم بسوزد و نامه‌ام را تا به آخر بخوانی.

 

یك ماه است كه از خرابی دندانم می‌گذرد. به من گفتند، آنرا تمیز بشورم. من هم شستم ولی افاقه نكرد. گفتند: «آبلیمو در دهانت غرغره كن.»، كردم. ولی آن هم ثمری نداشت. بالاخره سفارش كردند با یادآوری روزهای خوشی كه دندان درد نداشتم راحت بخوابم. فكر می‌كنم علاج واقعی هم همین باشد. من هم به یاد روزهایی افتادم كه دندانهای سالمی داشتم و در كنار تو بودم. اما این از روشهای دیگر هم بدتر بود. خاطره‌ها را می‌گویم. همانهایی كه برای نوشتن این نامه مجبور به مرورشان شدم. باز هم اشتباه كردم. همیشه می‌دانستم به بعضی چیزها نباید فكر كرد. چیزهای عزیزی كه دیگر هیچگاه باز نمی‌گردند. مثل «دوست داشتنت!». كاری كه نه عادتم بود و نه وظیفه‌ام. تو خان دایی مجید نبودی، ننه زهرا هم نبودی. تو همسرم بودی و همین برای زندگیم كافی بود. یادت می‌آید كه یكی در مورد ما می‌گفت: «دو تا خل و چل كه غیر از متلك گفتن به خودشان و بقیه كار دیگری بلد نیستند.» راستی مادرت هنوز هم از این حرفها می‌زند؟ زیاد كه در مورد من بدگویی نمی‌كند؟ می‌كند؟!

 

بیا مثل قدیم صحبت كنیم. مثل همان وقتهایی كه تو هنوز از پیشم نرفته بودی. از یك ظرف میوه، یك باغ گل، یك... راستی نقاشی‌های آبرنگت...؟! یادت می‌آید كه روزی آن كارت پستالهای مسخره آبرنگ را نشانم دادی؟ به خاطر داری مرا تحت چه فشاری گذاشتی تا برای آن كارهای به اصطلاح هنریت! قیمتی تعیین كنم؟ رقم مبالغه آمیزی كه من گفتم باعث شگفتی و ناراحتیت شد چرا كه تو فكر می‌كردی كه كارهایت در درجه اول غیرقابل قیمت‌گذاری است و در درجه دوم ارزش مالی آن بیش از این حرفهاست. اما باید صادقانه برایت اعتراف كنم كه كارهایت افتضاح بود. آخر دانشجوی بیولوژی را چه به كار هنر؟

 

می‌دانم كه چندان دلگیر نمی‌شوی، یادت می‌آید صد مرتبه بدترش را به خودم گفتی؟ اولین هدیه تولدت یادت می‌آید؟كتابی بود درباره... درباره...؟! یادم نیست موضوع كتاب ‹عشق› بود یا ‹مرگ›؟! در صفحه اولش برایت نوشتم: «تقدیم به كسی كه قلب من فقط به خاطر او می‌تپد!!». و تو... اول كه ندیدی، بعد هم كه دیدی غر زدی: «چه لوس!» بعد هم آن صفحه را جلوی چشمم پاره كردی و... راستی هنوز هم فكر می‌كنی احساساتی بودن زشت است و كار پسر دبیرستانیهاست؟!!

 

كاش الان اینجا بودی و مرا می‌دیدی. برادرم برای تسكین دردم یك كتری آب داغ به صورتم چسبانده است. البته آبش به داغی آن روز نیست. اجازه می‌دهی درباره‌اش صحبت كنم؟ به گمانم دو ماهی از ازدواجمان گذشته بود. یك ظهر جمعه بود. تو پای بوم نقاشی‌ات ایستاده بودی و با بی‌انصافی طبق سنت دو ماه گذشته، همچنان به فكر ناهار نبودی، حتما خودت هم می‌دانی كه من آدم نسبتا معقولی بوده و هستم اما آن روز، لافهای هنری تو، واقعا خونم را به جوش آورد. شاید اگر ساكت می‌بودی به جای لگد زدن به زیر سه پایه‌ات معقولانه رفتار می‌كردم. اعتراف می‌كنم كه آن روز با بی‌رحمی غیر قابل بخشایشی احساسات تو را جریحه‌دار كردم و بدتر از آن با چشم پوشی نسبت به كتری آب جوشی كه نزدیك تو بود، این فكر به مغزم راه نیافت كه تو نیز به نوبه خود ممكن است به جای توسل به جیغ و داد، مكافات جوشانی را نصیب پاهایم كنی!! گاهی وقتها فكر می‌كنم، اگر آن وقت رفته بودی، بهتر بود. شاید كمتر دلم می‌سوخت. اما بلافاصله پشیمان می‌شوم... آن طوری دیگه خیلی كم پهلوی هم بودیم، مگه نه...؟!!

 

تِرِق...!! یك خبر خیلی بد! آینه قدی‌ات همین حالا شكست. می‌توانستم مانع افتادنش بشوم ولی باور كن كه دندان درد دیگر امانم را بریده است. وانگهی، آینه‌ای كه دیگر تصویر تو را ندارد، به چه دردم می‌خورد؟ حالا قیمتش هرچه می‌خواهد باشد. اما... اما این آینه هم عجب حكایتی داشت. تو ساعتها جلویش مشغول بودی. ولی چه فایده؟ شیمی درمانی باعث ریزش موهایت شد. تو گیج بودی ولی هنوز لبخند میزدی. راستی قرارمان یادت هست؟

 

همان روزی بود كه جواب آزمایشت را گرفتم. در مقابل تمام توضیحات و تأسف دكتر، تنها لبخند تلخی به لب آوردم و از بیمارستان زدم بیرون. به خانه كه رسیدم، تو هیچ چیز نپرسیدی. همه چیز را می‌دانستی و حقیقت را خودت دریافته بودی. طبیعی بود كه من هم مجبور بودم كه واقعیت را بپذیرم. همان موقع از من قول گرفتی كه این موضوع را نیز به شوخی برگزار كنیم. مثل همیشه...

اگر می‌بینی اینجای كاغذ پف كرده، دلگیر نشو. من گریه نكرده‌ام. اثر ادوكلنی است كه به دندانم زده‌ام. همان ادوكلنی كه روز آخر به من دادی و گفتی: «آخرین هدیه عشق ما». و من نمی‌دانستم كه چه باید بگویم؟ بغض راه گلویم را بسته بود. فقط خیره به تونگاه می‌كردم ولی تو خندیدی و گفتی: «شنیدیم كه چون قوی زیبا بمیرد / رود جفت او جفت دیگر گزیند». بعد چشمهایت را بستی، برای همیشه...

 

من به قبرستان نیامدم. هیچگاه! دیدار با یك سنگ قبر به عنوان یادگار تو، هیچ آرامشی را نصیبم نمی‌كند. شنیدم كه قبرت پایین گور مادرت است. شنیده‌ام تا به حال به خواب تعداد كثیری از اقوام و آشنایان آمده‌ای و پیغام و پسغام فرستاده‌ای كه چرا فلانی شب جمعه‌ها یك تك پا سر گور من نمی‌آید؟ حتی شنیده‌ام كه به خواب مادرم كه دل خوشی از تو نداشت هم آمده‌ای و به او توصیه كرده‌ای كه به فلانی، یعنی من بگوید یك دختر نجیب و شایسته و خانه‌دار را به همسری برگزینم. اگر خواستی كه برایم جواب بنویسی، خواهش می‌كنم بنویس آیا واقعا چنین چیزی گفته‌ای یا نه؟!!

 

درد دندانم حالا موقتا ساكت شده است. می‌خواهم نامه را تمام كنم. می‌گویند كه سنگ قبرت ترك خورده، نامه‌ام را داخل تركها می‌اندازم. امیدوارم كه به دستت برسد.

 

همسر زمینی و دوستدارت:

همــانــی كه مــی‌دانــی

 


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه