تبلیغات
وقتی رفت - مامان لبخند میزنه!
               
 
 
   مامان لبخند میزنه! | حرف دل گذشته ,

مامان بی حوصله ست . توی آشپزخونه نشستیم و اون بدون اینكه حتی یه كلمه حرف بزنه داره شام رو میچینه سر سفره . هیچكدوم چیزی نمیگیم تا بابا بیاد . مامان رو خوب میشناسه . تا میشینه سر میز میگه : خانوم من سر حال نیست ها ؟ ما لبخند میزنیم . مامان چیزی نمیگه . بابا اخم میكنه و میگه : كی عشق منو ناراحت كرده ؟ ما سرمون رو میندازیم پایین . بابا با نگرانی به مامان نگاه میكنه . مامان لبخند میزنه و میگه : هیچی نشده عزیزم . بابا میگه : پس ... ؟ مامان میگه : دلم برای مامانم تنگ شده . بابا میگه : الهی من فدای اون دل ات بشم . مگه من ..
تلوزیون فیلم میده . قبلا دیدمش . بی تفاوت نگاه میكنم . مامان و بابا پشت به مبل نشستن رو زمین و مثل همیشه تكیه دادن به هم . مامان داره چایی میخوره و بابا داره جدول حل میكنه . نگاه تلوزیون نمیكنن . اما میدونم تا بخوام یه نوار بذارم مامان میگه دارم گوش میدم . بابا هم همونی و میگه كه مامان میگه ! كاترین زتا جونز رو دوست دارم . خیلی خوش تیپه .هر چی باشه از هدیه تهرانی خوش تیپ تره . تا میبینمش به شوخی میگم : به به ! بابا نیگاش كن . خوشگل نیست ؟! بابا بدون اینكه سرش رو از جدول بلند كنه میگه : نه بیشتر از مامانت ! به شوخی میگم : بابا بیخیال ، از شما بعیده ! بابا دست مامان رو فشار میده و میگه : عزیزم . زیبا پنج حرفی چی میشه . مامان میپرسه : چیزیش در نیومده ؟ بابا میگه : چرا . اولش مامانه ! مامان لبخند میزنه
صدای زنگ كه میاد مامان میدوه به طرف اف اف . هنوز بعد از این همه سال این عادت ترك نشده . به شوخی میگم : مامان نامه داری ؟! مامان در حالی كه داره در رو باز میكنه میگه : چشم حسود كور . خودش رسید ! بابا تا میاد تو میگه : خانوم من خوبه ؟ مامان داره با علاقه توضیح میده كه چقدر سبزی پلویی و آشی گرفته پاك كرده و اینكه فكر كرده كه اینبار خودش با دست خورد كنه كه آبش در نیاد و الان هم جلوی كولر پهنشون كرده كه بهتر خشك بشه و فردا هم میخواد لوبیا بگیره و اونها رو .... بابا طوری با علاقه داره نگاهشون میكنه كه انگار اومده خونه بخره . سرم رو میندازم پایین و میام تو اتاق . احساس میكنم حسودی كردم
كنار ساحل نشستیم . همه نشستن . زنها البته اونطرف تر دارن غیبت میكنن . مردها داره قلیون میكشن . مامان بلند میشه و دست بابا رو میگیره و راه میفتن در امتداد ساحل قدم زدن . خیلی دور نشدن . به شوخی داد میزنم : اگه كمیته گرفتتون بگین پسرمون قراره زن بگیره . مامان میگه : پس لطفا قبل از اینكه از حسودی دق كنی این كار رو بكن ! همه میخندن . من هم میخندم . دریا تو غروب خیلی زیباست...
از سر میز شام كه بلند میشم مهشید هم بلند میشه . هنوز غذاش رو تموم نكرده . میدونه اگه یه لحظه غفلت كنه اسكاچ رو برداشتم . میشونم اش سر جاش و میگم خانومی . امروز روز شماست . خواهش میكنم امشب دیگه اصلا اصرار نكنین . میگه : اِ ... داداش ؟ دیشب شما شستین دیگه . به زور میشونم اش سر جاش كه غذاش رو بخوره . نمیشنوم بابا در گوشش مامان چی میگه . مامان بلند بلند میگه : اِ ...عزیزم ؟ مگه از تو بزرگتر هم هدیه ای هست ؟ بابا لبخند میزنه . مهشید داره شام میخوره . مامان دست اش رو گذاشته روی دست بابا . من اسكاچ رو میكش ام روی اولین بشقاب . برادرم میدوه توی آشپزخونه و میگه : كیك رو كی میاریم . همه با همه میگیم : هیسسسس . مامان به بابا نگاه میكنه...


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه