تبلیغات
وقتی رفت - یه قصه واسه روزهای بارونیت
               
 
 
   یه قصه واسه روزهای بارونیت | حرف دل گذشته ,

هرچی بهتر آدما رو بفهمی دوست داشتنشون سخت تَره . همیشه وقتی گریه میكردی ازَت بدَم میومد . حوصله م رو سَر میبُردی . گریهَ ت مثل یه بارونِ تند و سرد بی معطلی همه ی آتیشی رو كه تو روزای قبلِش از عشقت به پا كرده بودم میشُست و با خودش میبرد و اون صورتِ خیسُ و چشمای پُف كرده ت رو مثل ذغالهای بارون خورده ی بی مصرف به جا میذاشت . دلم میخواست فكر كنم خیلی قوی هستی . دلم میخواست فكر كنم هرگز نمیشكنی . دلم میخواست بهت تكیه كنم . همیشه دلم میخواست تورو یه دیوار فرض كنم . یه دیوار بِتونی . از اون دیوارهایی كه بشه وقتِ افتادن دستم ُ بهش بگیرم و حتی اگه ضعف كنم و زانوهام بلرزه بازَم به عشق اون سَر ِ پا بمونم . اما تو خراب میشدی . خیلی زود . تا اون اشكای لعنتیت راه میفتاد میدیدم كه همه ی دیوار خراب میشُدُ میریخت رو زمین . آجرهای دیوار رو میدیدم كه یكی یكی از گوشه ی چشمِت سُر میخورد و از كنار ِ دماغِت رَد میشد و توی چین ِ زیر ِ گونه ت محو میشد . بهم میگفتی : منُ ببخش .. یا میگفتی : دیگه بهت دروغ نمیگم .. یا : خیلی دوستت دارم . اگه بری میمیرم ! .. دوست داشتم مثل یه مرد تو چشام خیره بشی و بگی : چرت و پرت به هم نَباف . من دروغ نمیگم . و وقتی من تهدیدِت میكردم كه اگه یه بار دیگه دروغ بگی میرم دَندوناتو به هم فشار بدی و پَره های بینی ت بلَرزه و لبات سفید شه و بگی به دَرَك ! نه . روانی نبودم . اما راستشو بخوای دلم میخواست سِفت باشی . و مَملو   از خشونت . اون موقع میشد بیشتر دوستت داشته باشم . اون موقع میشد حس كنم یه دیواری . یه دیوار پر از خشونتِ پیش بینی نشده ی غیر قابل كنترل كه مثل یه باد از رو آتیش عشقم رد بشه و هراس ِ از دست دادنش نگرانیمُ همراهِ عشقم شعله ورتر كنه . اما دیوارها تموم شدنیَن . دیوارها یه روزی خراب میشَنُ ازشون چیزی جز یه عالمه آجر ِخُرد شده و خاك و گل چیزی نمیمونه . دیوارها وقتی یكی یكی آجرهاشون رو از دست دادن بالاخره یه روزی تموم میشن و جلوی پات به زمین میخورَن و اون روز میشه با خیالِ راحت چمدونها رو بستُ بدون دعوا و مرافعه باهاش دست داد و ازش خداحافظی كرد . دیوارها رو میشه جا گذاشت . و وقتِ رفتن دیدم كه به زمین ریخته بودی .
فكر میكردم میشه بهش تكیه داد . آره میشد . خیلی خوب بود و مُحكم . اگه یه روزی اَزَم بیخَبر میموند فرداش خودش رو لوس نمیكرد و نمیگفت تا صبح خوابش نبرده . اگه دیر سر یه قرار میرفتم نمیپرسید كجا بودم . نمیگفت هزار بار مُردِهُ   زنده شده . بغض نمیكرد . آجرهاش نمیریخت . بارون رو نمیشناخت . خود ِ باد بود . مثل گردباد میومدُ  میرفت و هراس ِ برنگشتَنِش چشم به راهَم نگه میداشت . تند بود . طوفانی كه عشقم رو شعله وَر نمیكرد . بلكه با خودش میبُرد . اونقدر شدید كه چیزی برام به جا نمیذاشت . و یه روز كه دستم رو بهش گرفتم دیدم نیست . با همه آجرهای سنگیش . یه روز ِسرد ِ بارونی . كنار ِ در ایستاد ُ خیلی خلاصه گفت : به دَرك !! مثل یه مَرد .
نمیدونستم كجای كارم غلط بود . نمیدونستم تاوان ِ كدوم سهل انگاریُ پرداختم . نمیدونستم تو لحظه ی آخر چیو بهم پَس ندادی و لای آجُرات نگه داشتی . باید ازَت میپرسیدم . میدونستم جوابم مثل یه یادگاریه كنده شده با لبه ی   یه كلید روی آجرهای تو جا مونده . باید پَسَم میدادیش . تو حق ِ این كارو نداشتی . تو سُست تر از اون بودی كه آجرهاتو از من دریغ كنی . اومدم . یا بهتره بگم برگشتم . باورم نمیشد . ساخته شده بودی . آجرهات مثل سنگ به هم چسبیده بودن . روی هم چیده شده بودی و اونقدر قَد كشیده بودی كه دَم دمای غروب آفتاب پشتِ سَرت سایه میشد . هر كاری كردم نتونستم آجرهاتُ جدا كنم . مثل یه احمق اونقدر بهت مُشت كوبیدم كه به زمین افتادم . انگشتام خسته بودن ُ روحَم فرسوده . دُختری از پشت دیوار سَر كشید ُ صِدام زَد و ازم پرسید چی میخوام . براش گفتم . دست برد و از اون طرف دیوار آجری رو بیرون كشید و گرفت طرفم : دیوار بدبَختیست . همین روزها فرو میریزه !
و من به تو خیره شدم . چشمات مثل سنگ بودن . بدون حالت و سرد ...  


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه