تبلیغات
وقتی رفت - خودفروشی
               
 
 
   خودفروشی | حرف دل حال ,

خارجی/ محیط كثافت كاری
همكارمه. خیلی مهربونه. خیلی كار می‌كنه. اما...
خیلی نگرانم می‌كنه. شرایط خوبی نداره. منظورم شرایط مالی‌شه. خیلی زیر فشاره. اینو می‌تونم به راحتی از شكل نگاه‌هاش بفهمم. همیشه دلم می‌خواد یه جوری بهش كمك كنم، اما نه تنها اونچنان كاری هم از من برنمیاد، بلكه به این علت كه بزرگ‌تر از منه همیشه می‌ترسم كمك من اون رو خرد كنه.وقتی باهاش حرف می‌زنم همیشه می خنده، اما می‌تونم پشت لبخندش ببینم كه داره زجر می‌كشه. تو این روزای بد. تو این شرایط اقتصادی ناجور. تو این موقعیت افتضاح همگانی ، خیلی‌ها همین‌ان.
مدیر لابراتوار باهاش مثل ... برخورد می‌كنه. خیلی بد. خیلی زشت. گاهی اوقات من رو هم شرمنده می‌كنه. همیشه دعوا، همیشه داد و بیداد و بی‌احترامی. نگاتیو‌ها رو پرت می‌كنه جلوش و می‌گه: فردا اول وقت اینا رو چاپ می‌كنی‌ها، فهمیدی یا دوباره بگم؟!! اون فقط سكوت می‌كنه. دندون‌هاشو به هم فشار می‌ده و سكوت می‌كنه. آروم و بی‌صدا نگاتیو‌ها رو بر‌میداره و می‌بره می‌ذاره تو تاریك‌خونه. بدون هیچ حرفی. همین.
گاهی اوقات شبا كه می‌خوایم بریم خونه حتی روم نمی‌شه بهش بگم خسته نباشی! هروقت می‌گم لبخند می‌زنه و می‌گه تو هم خسته نباشی مسیح جان. نمی‌دونم وقتی می‌رسه خونه چجوریه. وقتی می‌رسه خونه می‌تونه پشت در نفس عمیقی بكشه و آروم بده بیرون و لبخند بزنه و بگه عزیزم؟ درو باز می‌كنی؟ نمی‌دونم وقتی از در می‌ره تو می‌تونه قبل از اینكه لباس‌هاشو عوض كنه همسرش رو ببوسه. نمی‌دونم وقتی میشینه سر سفره‌ی شام‌اش می‌تونه بخنده و بگه "من عزیزترین آشپز دنیا رو تو خونه دارم. این یعنی خود خوشبختی"؟ نمی‌دونم شب كه می‌شه خستگی بهش امون می‌ده قبل از خواب توی تختخوابش برای خانومش كتاب بخونه؟ نمی‌دونم نگرانی نگاتیو‌ها می‌ذاره قشنگ‌ترین سكس دنیا رو با همسرش تجربه كنه؟ نمی‌دونم می‌تونه قبل از به خواب رفتن روی تن همسرش بنویسه "مرسی كه هستی"؟ نمی‌دونم می‌تونه خوشبخت باشه؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم.
 
داخلی/ اتاقم/ پشت میز كامپیوتر
اون گرافیسته. می‌تونه توی خونه كار كنه. می‌تونه كنار همسرش باشه و بیشتر از چیزی كه داره تو لابراتوار می‌گیره دربیاره. دو سه سالی توی خونه‌اش كار می‌كرده. یه‌بار ازش پرسیدم چرا اومد پیش ما. مثل همیشه لبخند زد و گفت: خانومم دوست نداره توی خونه باشم!!
نمی‌دونم چرا؟ نمی‌دونم بعضی اتفاق‌ها به چه قیمتی می‌افته. نمی‌دونم برخی شرایط با چه فكری شكل می‌گیره. نمی‌دونم چطور حاضر می‌شه همچین بلایی سر همسرش بیاد. با خودم فكر كردم موزیسین‌ها، فیلمنامه‌نویس‌ها، آرشیتكت ها، نقاش‌ها، روزنامه‌نگارها، طراح‌ها و هزارتا "مرد" دیگه چه غلطی می‌كنن. چرا باید یه آپارتمان دیگه رو تو یه نقطه‌ی كور دیگه از این شهر درندشت اجاره كنن و یه دخترك جوون رو استخدام كنن تا بشه منشی‌شون و براشون چای بریزه؟ چرا باید برن دور از محیط قشنگ خونه‌شون تو یك اتاق دیگه از یه پنجره دیگه به بیرون خیره بشن تا شاید ایده‌هایی توی ذهنشون شكل بگیره و كارشون جلو بره ؟ چرا باید ظهر كه می‌شه روی یه تخت سفری كنار سینك دستشویی آشپزخانه‌ی محل كارشون به خواب برن تا بتونن كمی خستگی در كنند؟ چرا نمی‌رن مثل هزارتا مرد كارمند دیگه توی یه اداره مشغول بشن تا حداقل بتونن احساس كنن واقعا مجبورن. چرا نمی‌رن توی یه كارخونه كار كنن تا سركارگرشون روزی هزارتا فحش آب نكشیده تحویلشون بده و حس كنن "بیرون از خونه" دارن كار می‌كنن؟ چرا سعی می‌كنن روحیه‌ی آروم خودشون رو حفظ كنن. چرا شعر می‌خونن؟
 
خارجی/ یك كافی‌شاپ تاریك/ روبروی یك غریبه
دخترك احمق با افاده‌ای تهوع آور سرش رو می‌گیره بالا و می‌گه"می‌دونی مسیح. از لحاظ مالی مشكلی نداریم. اما راستش اصلا با من مهربون نیست.  خسته شده‌ام. هیچ محبتی تو رفتارش نیست. زندگیمون یكنواخت شده. دیگه به هم محبت نمی‌كنیم. نمی‌دونم چرا ما زن‌ها همیشه باید منتظر محبت بمونیم؟ نمی‌دونم چرا همیشه مورد ظلم واقع می‌شیم. حس بدی بهم دست می‌ده مسیح. انگار دارم خودفروشی می‌كنم!..."
لیوان قهوه‌ام رو می‌چرخونم. انگار دارم به حرفهاش گوش می‌دم. انگار حواسم بهشه. اما نیست. دارم به كلمه‌ی "خودفروشی" فكر می‌كنم. كلمه‌ی عجیبیه. خود فروشی. فروختن خود. فروختن جسم خود. فروختن به خاطر مبلغی پول. چقدر؟ بیست؟ دویست؟ سیصد؟ چهارصد؟ به چه مدت؟ یك ساعت؟ یه هفته؟ یك ماه؟ یك سال؟ دارم به ماشین‌های پول‌سازی فكر می‌كنم. همسراشون توی پاساژ‌ زیاد می‌ّینم. لبخند می‌زنن. خرید می‌كنن. تفریح می‌كنن.  تا چند وقت؟ تا چند سال؟..
-          حواست با منه؟
سرم رو می‌گیرم بالا و با شرمندگی می‌گم: آره . معذرت می‌خوام. ادامه بده.
-          می‌گم دیگه. اصلا منو نمی‌بینه. دریغ از یه جمله‌ی قشنگ. دریغ از یه كار محبت‌آمیز.
كمی نگاهش می‌كنم و سرم رو می‌ندازم پایین. فكر می‌كنم توقع آدما از زندگی‌شون چقدره؟ زیر لب می‌پرسم : دوست داری وقتی میاد خونه چجوری باشه ؟
انگار منتظر همین سواله. بلافاصله جواب می‌ده: نمی‌دونم. خیلی رفتارهای قشنگ كوچیك هست كه می‌تونه بكنه. مثلا ، چه می‌دونم ، وقتی زنگ می‌زنه به جای اینكه بگه "من‌ام"  بگه: "عزیزم؟ در رو باز می‌كنی؟!" یا مثلا وقتی می‌شینه سر سفره بگه ....
هنوز سرم پایینه. هنوز دارم فنجون نیم‌خورده‌ی قهوه‌ام رو می‌چرخونم. هنوز دارم به "خودفروشی" فكر می‌كنم...
 

 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه