تبلیغات
وقتی رفت - بیدار شو خدا! بیدار شو باهات حرف دارم!
               
 
 
   بیدار شو خدا! بیدار شو باهات حرف دارم! | روزمرگی ,

دوباره خیلی وقته كه آپ نكردم و خیلی وقت هم هست كه میخوام اینكار رو كنم ولی مثل دفعه­های پیش، حرفهای پیش و مشكلاتی كه نمیذاره زودتر بیام و حرفهام رو بنویسم. هرچند تقریبا هر دو روز یكبار تمام كامنت­ها و ایمیلهام رو میخونم و تقریبا به همه جواب میدم.
اما چند وقتی بود كه میخواستم برای دو تا از دوستام كه مطالبی رو برام توی وبلاگشون نوشته بودن بنویسم. دلم میخواست زودتر اینكار رو بكنم كه وقتهای دكتر و امتحانات آخر ترم و مخصوصا این آزمایشات آخرم نگذاشت. از طرفی هم نمیخواستم سرسری چیزی بنویسم فقط برای اینكه نوشته باشم، مثل همیشه! چون كسانی كه اون مطالب رو نوشته بودن هر دو متاثر و ناراحت بودن و هر دو اشك ریخته بودن و به قول كسی، اشك چیزیه كه به همین راحتی به دست نمیاد. فقط وقتی ارزشش رو میفهمی كه از دست بدیش. مثل تمام چیزهای خوب دیگه! پس به حرمت اشكهاشون صبر كردم تا امروز...
میخوام بنویسم برای اونكه گفت میجنگی ولی نه واقعی، نه انطوری كه یك جنگجو باید بجنگه! وقتی نوشته­اش رو خوندم اولین چیزی كه توجهم رو جلب كرد همین بود. بهش فكر كردم. مثل همیشه زیاد! و دیدم كه هنوز هم مبارزم! شاید شكل و شیوه جنگیدنم اونی نباشه كه همه انجام میدن و دوست دارن ولی باور كن كه هنوز مبارزام!
میدونی دوست من، باید یه مبارز واقعی باشی كه بدی رو ببینی و باز بخوای وسط دنیای بدی­ها بمونی. باید از خیلی چیزها بگذری. از خیلی چیزهای خوب فقط واسه اینكه بخوای بمونی. بخوای بمونی واسه خاطر اونهایی كه خاطرت رو میخوان.
میدونی دوست من، خیلی سخته كه بخوای صبح كه از خواب پا میشی، تا شب بارها و بارها دروغ بشنوی و حقایقی رو ببینی كه پنهون میشن چون به نفعشون نیست كه بازگو بشن. اینكه تهمت­ها رو ببینی و دروغ­ها رو بشنوی و نتونی كاری بكنی یا اگر هم گاهی بتونی كاری بكنی باز هم فرداش همون آشه و همون كاسه.

میدونی دوست من، خیلی سخته كه گاهی كه تو خیابون راه میری پیرمردی رو ببینی و پیرزنی رو كه برای امرار معاش مجبورن به من و تو آدامس بفروشن. و من و تو بی­تفاوت، آدامسی بخریم و سر قیمت چونه­ای بزنیم و راهمون رو كمی به اون طرفتر كج كنیم.
پیرزنی رو كه تو خیابون ادوارد براون (نزدیك دانشگاه تهران) هر روز بساطش رو پهن میكنه دیدی؟ میدونم كه دیدیش چون نزدیك دانشگاه تو و منه! و توی اون بساط فقط لیف برای فروختن هست و چند رنگ خودكار. خودكارهای سیاه و آبی. و نه قرمزی و نه سبزی كه بشه باهاش یه باغچه كوچیك واسه پیرزن نقاشی كرد! من و تو چی دیدیم جز نوازش­های پدربزرگها و مادربزرگهامون كه سایه­شون مثل چتری هنوز روی سرمونه و آروممون میكنه؟ به اشكهایی كه برایم ریختی سوگند كه اون پیرمرد و پیرزن هم پدربزرگ و مادربزرگ من و تو هستند! شاید نه من و تو ولی حتما یكی مثل تو و من!
آره دوست من! باور كن خیلی سخته كه بخوای نامردی رو ببینی و بمونی! خیانت رو ببینی و با عمق وجودت لمس كنی و دوباره بخوای پاشی وایسی و بعد داد بزنی: هی! من هنوز اینجام! بی­تفاوت به همه كس و همه چیز...! انگار نه انگار كه اتفاقی افتاده.
میدونی دوست من، حتی گاهی وقتها تحمل كردن بدیهای خودمم سخت میشه! اون موقع كه بعد از سه سال یه دوست قدیمی رو میبینی و اون با لبخند تلخی از خاطره­ای واست میگه كه تو در قلبش كاشتی. اونوقته كه آرزو میكنی كه كاش هیچوقت نبودی و نمیشنیدی و بالاتر از اون حس نمیكردی...
نه دوست خوبم! من اینطوری نیستم! دارم میجنگم چون مادرم من رو مبارز به دنیا آورد و جنگجو بزرگ كرد! باور كن هنوز هم دارم مبارزه میكنم ولی نه برای نرفتنم كه برای قانع كردن خودم به موندن! برای اینكه بخوام بمونم و باز هر روز توی همین هوا نفس بكشم. حتی اگر بهشت و جهنمی هم نباشه، باور كن كه زیر خاك بودن بارها و بارها بهتر از دیدن خیلی از نامهربانی­های من و توئه. شاید زودتر رفتن دلیلی باشه برای كمتر گناه كردن ولی میدونم كه دلیلی هم هست برای كمتر خوبی كردن. گاهی به این فكر میكنم كه شاید نبودنم گناهی بزرگتر از بودنم باشه. نبود كارهایی كه میتونستم بكنم و نكردم.
آره! دارم مبارزه میكنم برای موندنم! برای خاطر اونهایی كه خاطره­ام رو خواستن و میخوان و... دوستم دارن! یاد حرفی كه سالها پیش به دوستی زدم افتادم: "اگر حتی یك نفر باشه كه دوستت داشته باشه، به خاطر همون باید بمونی..." و من هم دارم مبارزه میكنم، برای اونهایی كه دوستم دارن و نه برای زندگی! كه نه من زندگی رو دوست دارم و نه اون منو! اما مثل تمام مبارزین میجنگم برای شكستش...

و تو دوست خوبم! تویی كه نمیشناسمت و از خدا برام گفتی و نوشتی. از قهرش و اینكه دیگه نگاهش به این پایین نیست. از اینكه دیگه من و تو اینقدر ریز شدیم كه صدامون رو نمیشنوه. از اینكه حتی دیگه وقتی برای شنیدن گریه­هامون نداره. و از دردودل پسربچه­ای كه بی­جواب موند و خدا نگاهی بهش نینداخت...
حالا تو به من گوش كن و از خدای من بشنو! از بهترین دوستم! از تنها كسی كه هیچوقت تنهام نگذاشته و نمیگذاره. از مهربون من، از خدای من و از خالق من...! از اونكه همیشه نگاهش به منه و فقط با من نیست. از اونكه هیچ وقت به انسان دیگری به خاطر اینكه عاشقشه حسادت نمیكنم. از اونكه هر چی در حقش بدی كردم، فقط صورتش رو برگردوند تا بدیم رو نبینه و مجبور نشه به روم بیاره. از مهروبنم كه هرچی خواستم و خوب بود بهم داد! از اونی كه گاهی وقتها كه یادم میره چقدر با هم دوستیم و فراموش میكنم كه اون هم انتظاراتی از من داره، یواش میزنه پس كله­ام و میگه: "تو ارزشت خیلی بیشتر از اینه كه بخوای همش به زمین نگاه كنی، گاهی به آسمان نگاه كن!" و من به آسمان نگاه میكنم و وقتی لبخندشو میبینم، خجالت میكشم و گریه­ام میگیره. شاید هم واسه همینه كه همیشه نمیتونم به اون بالا بالاها نگاه كنم. آخه اون، اونجا نشسته! با همون لبخند همیشگیش كه منو شرمنده كارهای بدم میكنه!
همون خدایی كه گاهی وقتها اینقدر از دست خودش و كارهاش كفری میشم كه باهاش قهر میكنم! و اون آروم در گوشم زمزمه میكنه: "آروم باش! اینطوری بهتر بود" و من قبول نمیكنم! مثل پسری كه واسه نوشتن مشق شبش برای پدر مهربونش بهونه میاره و پدر با لبخند و نوازش آروم آروم به اون درس رو یاد میده و فردا، موقع امتحان كه میشه، پسر به یاد پدر میفته و خجالت میكشه...
این همون خداییه كه بعضی موقعها حسابی سرش داد میزنم و جیغ میكشم! حسابی بچه میشم! از اون بچه­های تغص و لوس كه تا واسشون بستنی نخرن آروم نمیشن. گریه میكنم و پامو زمین میزنم كه... "من اینو میخوام! یاللا! همین حالا..." و این بستنی گاهی وقتها یه اسباب بازی، یه موقعهایی دانشگاه، گاهی كار و یه وقتهایی عشقه!
راستی، گفتم عشق! این خدای من همونیه كه گاهی وقتها كه فراموشش میكنیم یه عشق رو سر راهمون میگذاره، یه عشق زمینی! همونی كه بهش میگیم عشق آسمونی! به قول كسی، اگر خدا بخواد یكی از دوستاشو به یاد خودش بندازه بهش یه عشق زمینی میده. عشقی كه اونو به حقیقت میرسونه.
نه دوست من! اشتباه نكن! من مومن نیستم! هنوز خیلی واسم زوده كه بخوام خودم رو در قید و بند این كلمات اسیر كنم. اون هم من! منی كه بهترین دوستم، یعنی خدا، آزاد خلقم كرد. آزاد و رها از هر قید و بندی. من مومن نیستم دوست من ولی خدا رو دوست دارم به خاطر همه خوبی­ها و مهربونی­هاش.
حالا تو! همین حالا... پنجره اتاقت را باز كن و به آسمان نگاه كن! و به این آهنگ كه میشنوی گوش كن. همین آهنگی كه اشكهای تو را بر روی گونه غلتاند! اشكهایی كه فروافتادند چون صدای او را میشنیدند و برای دیدن او، بیتابانه از دو دیده­ات بیرون می­آمدند و تو، آنها را از دیدن دوستت سالیان است كه محروم كرده­ای! به آهنگ گوش ده! صدای خدا را خواهی شنید و او را خواهی دید كه از بیكران عرش بر تو لبخند میزند.
دوستان خوب همیشه منتظر هم میمونن! مطمئن باش كه خدا هم منتظر دیدن توست! شاید نه بعنوان بنده كه به عنوان دوست (هر چند كه چون صد آید نود هم پیش ماست) یا هرچه دیگر... خودت را در گیر و دار عنوان نكن. چشمهایت را ببند و به او فكر كن...

برای دوستان خوبم سحر و مجید و به پاس نگاه پاكشان در دست نوشته­های زیر:
سحر ( http://janevarha.blogfa.com/post-15.aspx )
مجید ( http://hott.blogfa.com/post-71.aspx )



 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ





آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه