تبلیغات
وقتی رفت
               
 
 
   مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...! | حرف دل حال ,

مادرم هنوز عروسک بازی میکرد که حسن اقا با یک دستمال پر از اسکناس دو تومنی امد اون رو از باباش خواستگاری کرد و با خودش برد! حسن اقا میگه: زهرا اِنقَد کوچیک بود که تا چند وقت مِترسیدُم بهش دست بزنم! حسن اقا یک شب دیر امد خانه … مادر گفت حسن اقا کجا بودِن؟ و بجای جواب کتک خورد… و یاد گرفت هیچ وقت به حسن اقا نگه کجا بودی! مادر گریه کرد و گفت: غِلَط کردُم! حسن اقا نَزن غلط کِردُم …! 

چند وقتی که گذشت مادرم شد مادر! هنوز بچه بود که بچه دار شد! مادر بچه داری بلد نبود! نصفه شب بچه دل درد شد و گریه کرد…حسن اقا بلند شد و داد کشید: یا خفه اش کن یا الان پرتش مُکُنم تو کوچه! مادر ترسید…مادر زود باور بود…مادر بچه سال بود…مادر گفت: چشم حسن اقا … نَنداز بچمه تو کوچه …الان ساکتش مُکُنم! نندازش تو کوچه حسن اقا! تو کوچه سگ دره… بچمه مُبُره!

 مادر بچه را برد توی زیر زمین … مادر تا صبح از موش ها ترسید و گریه کرد! اما خوشحال بود که حسن اقا بچه اش را پرت نکرده توی کوچه…! 

مادره مادرم به مادرم گفته بود: شوهر خدای دوم زنه ننه جان! گفته بود: سربراه باش تا کتک نخوری! هر چی گفت بگو چشم! گفته بود: تند تند بزا تا طلاقت نده! گفته بود: زن با لباس سفید مِره خانه شوهر با کفن میه بیرون! گفته بود: طلاق تو خانواده ما رسم نیست! گفته بود: طلاق یعنی مرگ …یعنی بی ابرویی! و مادر کتک خورد و هیچی نگفت! فقط تند تند زایید تا حسن اقا طلاقش نده! مادر میترسید از طلاق! 

مادرم هفت بار بچه زایید و هفت بار کمرش شکست و هفت بار پیر شد! مادر صبح از همه زود تر از خواب بلند میشد و نون میگرفت! حسن اقا فقط نون تازه دوست داشت! حسن اقا بیست تومن زیر چایدون میذاشت برای خرجی…مادر میشست … میخرید… میپخت و باز میشست! تکه گوشتی رو با زرچوبه و نمک و پیاز توی هاونگ سنگی می انداخت و با گوشتکوب چوبی هی میکوبید و هی میکوبید… هی اشک میریخت و هی اشک میرخت! 

 یه روزگفتم: چره گریه مُکُنی مادر؟ گفت از بوی پیازه مادر جان! از بوی پیازه! ولی مادر اون روز یادش رفته بود پیاز بریزه توی گوشت! 

 حسن اقا فقط شب های جمعه پهلوی مادر میخوابید…شب های دیگه جای خوابش جدا بود! مادر پیر شد کم کم …بچه ها بزرگ شدند! مادر هنوز از حسن اقا میترسه … حسن اقا گاهی که خوش اخلاق باشه میگه مادر زن خوبی بوده! و مادر دلش به همین خوشه! حسن اقا هیچوقت به مادر نگفت دوستش داره! و مادر هیچوقت نفهمید معنی دوست داشتن چیه… معنی عشق چیه! مادر گاهی به خواهرم میگه شوهر خدای دوم زنه! میگه طلاق توی خانواده ما رسم نیست …میگه بسوز مادر …میگه بسوز و بساز و خواهرم فقط میسوزه … فقط میسوزه! شوهر خواهرم اسمش حسن اقاست!


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 7 آبان 1387 و ساعت 11:45 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 آبان 1387 و ساعت 11:51 ق.ظ


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   شاید کوچک بود | حرف دل حال ,

منو ببخش پرنده کوچکم ولی باید گفت، گفتنیها را...

در را محکم بست ، شاید...چون هیچ یک از اهالی ساختمان صدای بهم خوردن در را که در راهرو پیچیده بود نشنید،کیفش را به روی میز نهار خوری پرت کرد ، لباسهایش را در آورد و رفت طرف حمام،شاید خودش را در آینه ندید،شاید هم دید،چون همیشه این کار را می کرد ...از روبه رو از پهلو...سینه هایش کوچک بود این موضوع آزارش می داد ...
بخار روی شیشه را با دست پاک کرد و به خیابان خیره شد .
-همین جا پیاده می شم...چقدر می شه؟
-صدو پنجاه تومان...
-غلط کردی ...هرروز دارم میام ...
-مواظب حرف زدنت باش ...
صد تومان انداخت جلوی راننده و پیاده شد.شاید راننده بهش گفت لاشی خانم ولی براش مهم نبود! نه...شاید نشنید چون ماشین عقبی مدام بوق میزد.
وارد ساختمان شد،کیفش را به روی میز نهار خوری پرت کرد ، لباسهایش را در آورد و رفت طرف حمام...
کنار خیابان ایستاد...
- سر ظفر....
ماشین ترمز کرد، سوار شد...شاید تمام راه به موهای نامرتب مسافر صندلی جلو خیره شده بود...شاید هم از اینکه سینه هایش آنطور که که دوست داشت نبود ناراحت بود و در آن لحظه به این موضوع احمقانه فکر می کرد.بخار روی شیشه را با دست پاک کرد و به خیابان خیره شد .
-همین جا پیاده می شم...چقدر می شه؟
پول را داخل کیفش گذاشت و از خانه قدیمی بیرون آمد.باران می بارید سریع وارد سوپر مارکت شد...
-یک بسته کنت...از این ها هم بدید... 
شایدمنظورش از اینها یک بسته نوار بهداشتی بود، شایدهم یک بسته چیبس پیاز جعفری،دقیقا نمی شه گفت!
باران آرامتر می بارید،کنار خیابان ایستاد...
- سر ظفر....
لباسهایش را در آورد وکنار مرد خوابید،احساس می کرد مرد شبیه انسانهای اولیه رفتار می کند،انگار برای اولین بار است که کنار یک زن می خوابد،فنرهای تخت صدا می داد،به صورت مرد نگاه کرد ،مرد کاملا در عالم خودش بود ،صدای فنر های تخت بیشتر شده بود....
لباسهایش را پوشید ،آرایشش را در ست کرد و وقتی داشت مانتو اش را می پوشید
مرد به کنارش آمد و یک دسته اسکناس را گذاشت کنار کیفش...شاید مرد هنوز لباسشو نپوشیده بود شاید هم هنوز دوست داشت کنار دختر بخوابد. پول را داخل کیفش گذاشت و از خانه قدیمی بیرون آمد.باران می بارید سریع وارد سوپر مارکت شد...
کنار خیابان ایستاده بود،ماشین ترمز کرد یک پیکان قدیمی ، راننده سرش را جلو آورد 
-چقدر می گیری؟
-بیست و پنج
-گرون نیست؟
جواب نداد
-خیلی خب ،بیا بالا
باران شروع به باریدن کرد.شاید خیلی زود به خانه مرد رسیدند...همه چیز کهنه وقدیمی بود سلیقه احمقانه ای وسایل خانه را چیده بود،لباسهایش را در آورد وکنار مرد خوابید،احساس می کرد مرد شبیه انسانهای اولیه رفتار می کند،انگار برای اولین بار است که کنار یک زن می خوابد...
شاید سینه هایش کوچک بود ! شاید خودش اینطور فکر می کرد!


 

  نوشته شده توسط آریو در دوشنبه 29 مهر 1387 و ساعت 02:38 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   ساعت پنج عصر | حرف دل گذشته ,

ساعت نزدیك پنج بود . فرصتی برای خوندن روزنامه نداشت . به همین خاطر خیلی بی تفاوت از جلوی در روزنامه فروشی رد شد و داخل پارك شد و برای چند دقیقه آرامش روی نمیكت فلزی سرد نشست . هجوم فكرهای بیهوده نگاهش رو برد و زل زد به دور دست . در انتهای پارك دختر و پسری دست همدیگه رو گرفته بودن و كمی اونطرف تر پیرمردی با عصاش ور میرفت . همه چیز به نظر عادی میومد .

- میتونم بشینم ؟

زن سرش رو برگردوند و جهت صدا رو نگاه كرد . مرد بدون انتظار برای شنیدن جواب كنارش نشست و لبخند زد . زن با خودش فكر كرد چقدر زود آرامش نیمكت سردش رو از دست داد . مرد گفت : من رو به جا نمیارین ؟ زن بی اینكه نگاهش كنه جواب داد : نه خیر .

- ممكن نیست . خوب نگاهم كنین ! نگاه سر سری زن از روی صورت مرد گذشت . میانسال بود . با قدی بلند و بارانی قهوه ای رنگ . شبیه مزاحمهای خیابونی نبود : نه نمیشناسم . نگاه زن دوباره به انتهای پارك رسید . - یعنی واقعا به یاد نمیاری ؟ دوازده سال پیش . خیابون ولیعصر . رنوی سرمه ای رنگ داشتم . من خیلی عوض نشده ام . زن از لحن خودمونی مرد رنجید و گفت : آقای عزیز . من هرگز شما رو ندیدم . اصلا هم برای من آشنا نیستین . لطفا مزاحم نشین . و دست برد كه كیف رو دوشی اش رو از كنارش برداره و بلند بشه كه مرد ادامه داد : می دونم . می دونم چقدر از من متنفری . اما باور كن چاره ی دیگه ای نداشتم . خیلی دلم میخواست یه روزی برات تو.ضیح بدم . زن با كنجكاوی بند كیف رو فشرد و به صورت مرد خیره شد . نگاه مرد به پایین بود و لبهاش به وضوح میلرزید .

- میدونم چقدر ضربه خوردی . من اشتباه كردم .شاید بهتر بود میومدم پیشت و دلایلم رو برات توضیح میدادم . اما پدرت اجازه نداد . زن با تعجب گفت : اما پدر من فوت كرده . خیلی سال پیش . وقتی بچه بودم . مرد به آرومی ادامه داد :  بهرحال كه تو چارچوب در ایستاد و و اجازه نداد بیام تو . حتی گفت كه تو ازم متنفری . گفت كه حق ندارم بهت تلفن كنم . زن فكر كرد كه داشتن تلفن همیشه براش یه آ رزو بوده . مرد با بغض بلافاصله ادامه داد : زندگیم بعد از تو رنگ آرامش به خودش نگرفت . زن و دختر كوچكم رو تو یه تصادف از دست دادم و به فاصله ای كوتاه مادرم رو . یادته چقدر دوستت داشت ؟ زن بی حوصله روش رو برگردوند و گفت : آقای محترم . یه بار هم گفتم . من مدتهاست ازدواج كردم . دخترم پانزده ساله ست و پسرم امسال می ره راهنمایی . اون زمانی كه شما ازش حرف میزننین من مجرد نبوده ام . من هرگز شما رو ندیدم .

- مرد با لحنی خجالت زده ادامه داد : پس ازدواج كردی ؟ میدونستم راهی برای برگشتن ندارم . فكر میكردم هرگز فرصتی پیش نیاد تا ازت بخشش بخوام . هنوز هم میدونم . نمیخوام برگردم . فقط میخوام منو ببخشی . سالها طول كشید تا اینو ازت بخوام . اما امروز خوشحالم . همینكه از سرنوشتت مطلع شدم برام بسه . همینكه فهمیدم خوشبخت شدی و تونستی ازدواج كنی و بچه دار بشی . نمیخوام بیشتر برات توضیح بدم . فقط ازت ممنونم كه به حرفام گوش دادی . مرد همانطور كه صورتش از اشك پر شده بود و لبهاش رو به هم میفشرد دست برد و كیف چرمی كوچكی رو از جیبش بیرون كشید و عكسی رو كنار زن گذاشت . به آرومی از جاش بلند شد و ادامه داد : من رو ببخش . زن به عكس نگاه كرد و مرد رو دید كه داشت دور میشد . زن با شك دست برد و عكس رو برداشت . دختری سبزه با موی پر و لخت و لبخندی بی معنی . پشت عكس نوشته بود : تقدیم به تو . به یاد امروز و این ساعت . 4 / 4 / 71 ساعت 5 عصر . صدای ترمز یه ماشین تكونش داد . با وحشت روش رو برگردوند . مرد رو دید كه به یك درخت كوبیده شد و روی زمین افتاد . زن به طرف خیابون دوید ... 


 

  نوشته شده توسط آریو در چهارشنبه 22 اسفند 1386 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   خاکستری | حرف دل گذشته ,

برای او که عشقش دیده نشد:

تختخوابم جابجا میشم و سعی میكنم چشمهام رو بسته نگه دارم . اما كنجكاوی دیدن حركت مداوم عقربه های ساعت بالای میز توالت هر بار بزور چشمم رو باز میكنه . كم كم داره صبح میشه و هنوز خواب به چشمهام نیومده . فكر میكنم برای امروز چه برنامه ای داشته باشم . گاهی سخت ترین سوال اینه كه چی درست كنم . تصمیم گیری وحشتناكه . و اینكه هر كسی هم یه نظری میده وحشتناك تر ( بچه ها در حالی كه سعی میكنن صداشون رو زودتر به من برسونن ) - ماكارونی - لوبیا پلو ( مهدی مثل همیشه از پای كامپیوتر) - نمیدونم . فرقی نداره / و واقعا هم نداره / ( خودم فكر میكنم ) یه چیز حاضری ! چه اسم خنده داری . بهرحال همه چیز یه چیز حاضریه . چون به هر صورت حاضر میشه و هیچكس نمیفهمه چطور حاضر شده (كوچولو چشمهاش بسته س ) / شاید خواب سِرِلاك میبینه / مهدی هنوز خوابه . پشت به من به پهلو خوابیده . هوا كه به روشنی میره رنگ پوستش رو هم عوض میكنه . از خاكستری به رنگی . رنگش مهم نیست . اما هرچی هست خاكستری نیست . احساس میكنم شباهت عجیبی بین هوا و زمانه . اما نمیفهمم كجاشه

حوصله ندارم بارها و بارها صداش كنم . ترجیح میدم خواب بمونم . چشمهام رو روی هم فشار میدم تا ساعت بارها و بارها زنگ بزنه . این ساعت كوچیكه نمیتونه مثل اون یكی بزرگه كه بالای میز توالته چشمهام رو بزور باز كنه . صبر میكنم تا اون هم بیدار بشه و خودش رو از تخت بكشه پایین . صدای در دستشویی رو كه میشنوم دوباره چشمهام رو باز میكنم . ساعت 7 نشده . باید بچه ها رو بیدار كنم . حوصله ندارم . فكر میكنم : مهدی بیدارشون میكنه / و انگار یه غصه چندین ساله رو یهو از كولم برداشتن احساس روشنی چشمم رو سنگین میكنه

- ماكارونی

بچه ها جیغ میزنن آخ جون . دوست دارن . علاوه بر خوردن باهاش بازی میكنن . مهدی اخماش تو همه . قاشق رو روی سالاد تكون میده . مثلا داره سالاد رو هم میزنه . میخواد برای بار هزارم نشون بده كه بیحوصله ست و اختمالا به خاطر ماكارونی بیحوصله تر هم شده - میخوای برات یه چیز حاضری درست كنم ؟ - نه . خوبه . بچه ها دارن با شوق غذا میخورن . فكر میكنم اون هم اگه گرسنه ش بشه میتونه كمی ذوق و شوق نشون بده . و با این فكر خودم رو از عذاب وجدان درست كردن غذای حاضری خلاص میكنم . بچه ها كه اینطور بازی میكنن یاد بچه گی های خودم میفتم . همچی كه میشستیم سر سفره خندمون میگرفت . و آقا بزرگ كه مرتب دعوامون میكرد و ما ریز ریز میخندیدیم . دلم نمیاد دعواشون كنم . دلم میخواد من َم بچه بشم . باز هم بازی كنم . عروسكهاك رو بگیرم جلوی سینه م و از اینكه سینه هام كوچوئه غصه بخورم . مثل اون سالهای اول كه هروقت ازم میپرسید چرا سینه هات اینقدر كوچولوَن غصه میخوردم و سعی میكردم زودتر بزرگ بشن . یاد دكتر میفتم / احتمالا مجبوری یكیش رو برداری . شاید هم هر دو رو / خنده م میگیره . داشت با بیرحمی درباره یكی از ترسهای همیشگیم حرف میزد . چه وحشتی داشتم برای شنیدنش . تا امروز نمیدونستم میشه اونا رو برداشت و كوچولوشون كرد و اینهمه سعی برای زنده گی رو یه جا ریخت توی سطل آشغال ! از ترس یخ زدم . امروز بیشتر نگاهشون كردم . توی آیینه . برهنگیم دیگه برام مهم نبود . و حتی شكمم كه اومده بود جلو هم عذابم نداد . انگار تازه فهمیده بودم همیشه اونها رو خیلی كمتر نگاه كرده بودم . اونایی كه قسمتی از تنم بودن . قسمتش از تن من . و حتما زیر نور سایه روشن خاكستری دم صبح خاكستری هم میشدَن . فردا صبح باید تو نور سپیده دم جلوی آیینه بایستم و نگاهشون كنم . ممكنه دورغ باشه . ممكنه اصلا رنگی نشه

- تو چیزی پرسیدی ؟ - مهدی هنوز دهنش پره . با دهن پر جواب میده : نه چطور ؟ با باز شدن دهنش چندتا ماكارونی میفته تو بشقاب . دوباره به فردا فكر میكنم . بچه ها دارن با غذا بازی میكنن


 

  نوشته شده توسط آریو در چهارشنبه 26 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   سفید | حرف دل گذشته ,

فكر نمیكردم اینقدر طول بكشه . یعنی قائدتا اونطور كه حساب كرده بودم باید تا الان تموم میشد . سرم رو كه بلند میكنم یه عالمه آدم دور و برم ایستادن . خیلی شلوغه . اونقدر كه صدا به صدا نمیرسه . مردم بالای سرم یه جوری جمع شدن كه انگار منتظرن مراسم تدفین تموم بشه و بزنن به چاك . همه عجله دارن . انگار همین یه كار رو دارن و بعدش میتونن به راحتی برن و بخوابن . بابام رو میبینم كه داره ساعتش رو نگاه میكنه و مامان كه داره گریه میكنه . دلم میخواد بهش دلداری بدم . اما تنم یخ زده . نمیتونم تكون بخورم . حتی نمیتونم گریه كنم . چشمهام خشك خشكه . مثل دوتا از اون تیله های رنگی شیشه ای كه تو میز توالتم دارم .

اینجا سرده . از دریچه ها سوز میاد و تنم یخ میكنه . دلم میخواست اینجا بودی و بغلم میكردی و دستت رو تند تند روی پشتم میكشیدی تا تنت رو بو كنم و گرم بشم . تا شاید این برف سفید اطرافم رو كنار بزنم و با داغی تنت آبش كنم . تا ...

چیزی نمونده . دیگه داره تموم میشه . همه دارن این پا و اون پا میكنن و خودم دارم عادت میكنم به این همه سرما . اون رو میبینم كه مثل احمقها هركجا رو انگشت میذارن امضا میكنه و خودم رو میبینم كه دارم ذره ذره تو برف فرو میرم . خیلی آروم . مثل اون تنه درختی كه اون سالی كه رفته بودیم شمال پرت كردی تو باتلاق و كلی طول كشید تا بره پایین . و بعدش من گریه كردم و گفتم ایكاش این كار رو نمیكردی و تا خود تهران باهات حرف نزدم . الان فكر كردم ایكاش باهات حرف میزدم . الان رو میگم . ایكاش اینجا كنارم می نشستی و میگفتی حق ندارم بخوابم . و وقتی تنم یخ میزد محكم میزدی تو گوشم و میگفتی چشماتو وا كن احمق . یا حداقل دستت رو میگرفتی جلوی اون دریچه های بالای سرم تا برف رو سرم نریزه . آخه دقیقا بالای سرم دارن برف میسابن .

اون داره لبخند میزنه . بابا دیگه به ساعتش نگاه نمیكنه . مامان گریه اش شدید تر شده . دیگه بالای سرم قند نمیسابن . فكر كنم به اندازه كافی تو برف فرو رفتم . آخه بدنم بی حس شده و چشام سیاهی میره . صداها گنگ و كشیده شدن . انگار تو آب دارن حرف میزنن . همیشه فكر میكردم بمیرم . اما هیچوقت تصور نمیكردم اینطور احمقانه باشه . تور سفید . برف سفید . قند سفید . اینهمه سفیدی ناگهان مثل بهمن رو سرم هوار میشه و تنم رو میپوشونه .


 

  نوشته شده توسط آریو در یکشنبه 9 دی 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 10 دی 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   دستمال کاغذیاتو دور ننداز! | حرف دل حال ,

نمیدونَم یادِت میاد یا نَه . اون شَبای با هَم بودَنمونُ . اون هَمخوابیای داغ و عاشِقونه . نمیدونَم یادِته اون اولین شَبو ؟ اون شَبی كه اَولینِمون بودُ تو میتَرسیدی و من هَم . یادِته وقتی اومَدی تو اُتاق هَمه اُتاق رو پر ِِ شَمع كرده بودم . بالای تَخت . جلوی آیینه . روی میز عَسلی ِ كوچولوی كنار ِ تخت . حتی كنار ِ ساعت . همه جا پر اَز شَمع بود . چراغ رو خاموش كردیمُ شَمعا رو یكی یكی روشَن كردیم . یادته انگُشت مَنَم سوخت و تو كردیش تو دَهنِت . گفتی الان خوب میشه . و خوب شد ! یادِش به خیر . هنوزَم وقتی سوراخی رو كه رو قالیچه ی پایین ِ تخت مونده میبینَم دلَم میخواد بازَم شَمع روشَن كُنیم . دلم میخواد بازَم كبریت انگشتمُ بسوزونه و تو انگشتمُ بمِكی و بگی قالیچه فَدای سَر ِت انگشتِت چطوره ؟ دلَم میخواد بازَم وقتی با هَم میخوابیم و همه چی تَموم میشه تَموم نَشیم . دلم میخواد مثل اون روزا تو بغلَم بخوابی و دروغَكی خُرخُر كُنی و مَن زَبونمُ تو گوشِت كنَمُ تو از خَنده غَش كُنیُ غَلت بزنی . دلَم میخواد بازَم بهم بگی دلِت میخواد سِكس كُنیم . دلَم میخواد این رو تو هَمون لحظه ها بگی . دلَم نمیخواد با پا هولَم بدیُ بگی برو اونطَرف گرمَمه . دلَم نمیخواد بگی شَمع بچه بازیهُ بگی زود كار ِتو تَموم كُن میخوام بخوابم .

اون كار ِ من نیست كه تَموم میشه . اون عشق هَردوتامونه كه از تَخت پَرت میشه بیرون . مثل اون دَسمال كاغَذیایی كه ریختی دور و تا چَن روز موقع ِ غذا خوردن میگفتی اِحساس ِ تهوُع داری . همونایی كه یادگاری بودن . دوسِشون داشتَم . اونا رو لای كتاب نِگه داشته بودَم كه گُمِشون نكُنم  . اونا بوی گند نمیدادَن . بوی عَطر میدادَن . بوی تَن ِ تو رو . " آشغالای من" هم نبودَن . مال ِ هَردومون بودَن . مثل عِشقِمون . مثل اون كاندوم ِ بیرَنگ ِ دونه دونه كه پرتِش كردی تو سطل ِ آشغالُ نفهمیدی من دوباره بَر ِش داشتمُ قایمِش كردم . اما اینبار نه جایی كه بتونی پیداش كِنی . هرگز دستِت به خاطرات ِ من نمیرسه . اونا رو گوشه ای دِنج نگه داشتَم .

دیشَب بازَم اینجا بود . بوی تنتُ نداره . اما لباسای تورو كه میپوشه و عطرتُ كه میزنه خیلی شبیه ِ ت میشه . و بیخیال رو هَمون تختی میخوابه كه برا تو جا كَم داشت ! هَمون تختی كه مجبور بودم یه گوشه اش بخوابَم تا تو گرمِت نشه . شاید باوَر ِت نشه اما بهم میگه اَزَم دور نَخواب سردَم میشه . مِثل اونروزای تو . اما مِثل تو نمیتونه خودش رو به خواب بزَنه . زود خوابش میبَره . خیلی زود . قبل از اینكه بتونه پُشتِش رو بهم كُنه و بگه " دوباره از این كثافت كاریا را انداختی ؟!" اونقَدر كه حتی فرصت نمیكُنم شَمعا رو فوت كُنم . خودشون یكی یكی تموم میشَنُ تو جاشَمعی یای پلاستیكی مُردَن . اونقَدر كه فُرصت نكردَم دَستمال كاغذیا رو بندازَم تو سطل آشغال ِ پایین ِ تخت . راستی یادَم رفت بگم . دیگه دستمال كاغَذیامون ُ نگه نمیدارَم .

دستمال كاغذیاتو دور بنداز


 

  نوشته شده توسط آریو در چهارشنبه 14 آذر 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 14 آذر 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   کیف سامسونت | حرف دل حال ,

 مرد و زن بیصدا سر سفره نشستن . مرد در حال چرت زدنه و زن به وضوح داره با غذا بازی میكنه . انگار كه منتظره خبری هست . به زور لای چشمهام رو باز میكنم و میگم : ببین . اینجوری هم كه نمیتونیم ادامه بدیم . وضع كار من هم كه معلوم نیس . میگم میخوای تو هم كار كنی ؟ چشمهای زن برق میزنه اما چیزی نمیگه و به بازی ادامه میده . مرد ادامه میده : ببین من كه میدونم تو با این مرد همسایه پایینی ارتباط داری ! زن بازم بازی میكنه . اما برق چشمهاش میره . چیزی نمیگه . عادت داره به این حرفا . حرفای هر روزش همینه . ابروهاش رو میندازه بابا و با این كارش حدس میزنم تو دلش میگه “ خاك بر سر بی غیرتت ” تو دلم میگم : خاك بر سر خودت و ادامه میده : خوب تو كه با اون میخوابی چرا هیچی ازش نمیگیری ؟!

دستهای زن برای چند لحظه بی حركت میمونه و بعد ناگهان قاشق رو به طرف مرد پرت میكنه و فریاد میزنه : خاك بر سر بی غیرتت . مرد انگار منتظر چنین حركتی بوده ( چون سرش رو میدزده و قاشق به دیوار پشت سرش میخوره ) در یك حركت خودم رو پرت میكنم روش تا نتونه فرار كنه .

صدای زن رو میشنوم كه پشت در نشسته و گریه میكنه . دلم میخواد به یاد بیارم آخرین بار چه وقتی اینطور گریه میكرد . اما جز تصویری مبهم از یه اتاق تاریك چیزی یادم نمیاد . مرد بهش میگه : از این به بعد فقط با كسایی میخوابی كه من تاییدشون كنم ( و تو دلش از این لفظ قلم حرف زدن خودش كیف میكنم ) نه اون مرتیكه عوضیه ساسونیت به دست كه انگار از كون فیل افتاده و بوی ادكلن میده ( سعی میكنم با گفتن این جمله ادای بوی ادكلن دادن رو هم در بیارم ، اما نمیتونم )

مرد سعی در آروم كردن زنش داره . البته شاید به كار بردن كلمه “زن” در اینجا عبارت صحیحی به نظر نیاد . چون به صرف زندگی كردن با كسی در زیر یك سقف نمیشه اسم همسر رو برای او انتخاب كرد . ممكن است اینطور تصور كنیم كه آن دو بعضی شبهای معدود هم نیاز یكدیگر را دفع میكنند . اما از آنجایی كه برای زن این مسئله شكل اجبار به خود میگیرد ، نمیتواند خود بخود به عنوان دلیلی محكم برای پیوند زناشویی تلقی شود . چرا كه در چند روز گذشته هفت یا هشت نفر دیگر هم توسط زن رفع نیاز شده اند و این رفع نیاز به هیچ وجه دلیل نمیشود تا ما كلمه زن را برای همخوابه آنان به كار ببریم . و در این هنگام مرد تنها به عنوان یك همخوابه سعی در آرام كردن زن دارد . انگار گریه های او تمامی ندارد .

صدای زنگ بلند میشه . میترسم و زن رد دوباره به داخل اتاق هل میدم و در رو قفل میكنم . چون بهرحال شب شده و تا فردا منتظر كسی نیستن . از لای در میگم : كیه ؟ به راحتی میتونم صدای مرد همسایه رو بشناسم كه میگه : من ام .

- امرتون ؟

- اگه میشه یه لحظه در رو باز كنین ، عرض میكنم .

از لای در نگاه میكنم . چشمهاش قرمزه ( فكر میكنم بی پدر چقدر در میاره كه اینطور میكشه )

- هان ؟ چی میخوای ؟

- اونو ؟

- اون ؟ اون چیه ؟

- خودت میدونی كه .

- خفه شو عوضی . من هنوز اونقدر بی غیرت نشدم كه ..

- دوبرابر میدم .

مرد مكث میكنه . به كیف سامسونت نگاه میكنه و میگه : سی تومن .

- باشه

- نقد . الان بده

كیف سامسونت باز میشه . مرد دسته ای اسكناس رو میگیره و از جلوی در میره كنار . مرد همسایه داخل میشه . مرد هنوز به كیف سامسونت نگاه میكنه و فكر میكنم میشد بیشتر بخوام . كیف سامسونت دوباره باز میشه . چیزی توی دست مرد همسایه برق میزنه . مرد روی زمین میفته و خرخر می كنه و سرش به طرز وحشتناكی به یك سمت متمایل شده . انگار در حال كنده شدنه . صدای در اتاق رو میشنوم


 

  نوشته شده توسط آریو در دوشنبه 14 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   سایه هامون | حرف دل حال ,

ماشین كه ایستاد هر دو سوار شدیم . عقب هم جا داشت . مخصوصا در جلو رو باز كردم كه وقتی می شینیم مجبور بشه به من تكیه بده . تا راه افتادیم بازوم رو بردم بالا كه بتونه مثل همیشه دستش رو دور دستم حلقه كنه . اما این كار رو نكرد . یعنی اصلا حواسش نبود . بیرون بود . خودش نه ها . واسه همین هم زود دستم رو گذاشتم رو پام و به جلو خیره شدم . زیر گوشم گفت : چرا اینطوری شدی . باور كن كه ... - سرت رو بذار رو شونه ام ! - چی ؟ سرت رو بذار رو شونه ام . زیر چشمی عقب رو نگاه كرد . یه پیرمرد نشسته بود . روسریش رو سایید به شونه ام و ادامه داد : این یه هفته خیلی بد گذشت . خیلی ... - چهار روز ! - خوب . همین چهار روز . به من خیلی گذشت . خیلی دلم برات تنگ شده بود . هیچ وقت اینهمه ازت دور نمونده بودم ... - به دوری عادت كردی نه ؟!! دوباره سرش رو از روی شونه ام بلند كرد . انگار برای این كار منتظر یه بهونه بود - چی می گی ؟ من به دوریت عادت كرده بودم . می شه بگی ... آقا پیاده می شیم - اما هنوز نرسیدیم كه ... - پیاده می شیم .

ماشین ایستاد . هوا ابری بود . انگار می خواست بباره . عینهو خود من . شایدم ما . توی پیاده رو تا جایی كه میشد كسی نبود . عصر روز تعطیل میشه صدای خور و پفو از جوب آب هم شنید . تنها صدای كفش پاشنه بلندش بود كه سكوت خیابون رو میشكست . حدس زدم دیگه ماشین گیرمون نمیاد . تقریبا داشت دنبالم میدوید و برام توضیح میداد كه این چند وقته خیلی دلش برام تنگ شده . كه تنها مونده . كه شبها عكسم رو میخوابونده كنار صورتش و ... - دستت رو بده به من . زیر چشمی عقب رو نگاه كرد و كف دستم رو لمس كرد . پشت سرم رو نگاه كردم و پرسیدم : منتظر كسی هستی ؟ گفت : نه چطور مگه ؟ چیزی نگفتم . دوباره شروع كرد به توضیح دادن . صداش بدجوری برام غریبه شده بود . حس میكردم خیلی عوض شدیم . آرزو كردم ایكاش ابر نبود تا بتونم سایه مون رو روی زمین نگاه كنم و ببینم چقدر فرق كردیم . كف دستم عرق كرده بود . اون داشت یه بند حرف میزد . كلماتش هوا رو میشكافت و طوری از كنارم میدوید كه تقریبا شبیه همهمه میشد . از كنار یه سبد آشغال رد شدیم . سر جدا شده یه عروسك رو دیدم كه خط خطی شده بود و اون تو افتاده بود . برای یك لحظه چشمهام رو بستم . زیر پلكم سرد شد . - دیشب مهتاب كجا بود ؟! - چی ؟! - من باید همه چیز رو دوبار تكرار كنم ؟ می گم مهتاب دیشب كجا بود ؟ - نمیدونم و با اضطراب ادامه داد : فكر كنم تو خونه باشه . - فكر كنی ؟ نمیتونستی به جای عكس من كنار خودت بخوابونیش ؟ - به خدا هر شب بالای تختم بود . به جون خودت . لوركا تو چت شده . چرا داری بهونه گیری میكنی ؟ میشه بگی چت شده ؟ سرم رو انداختم پایین و لبم رو گاز گرفتم و گفتم : نه . فكر میكردم یه روزی بهش میگم . اما هرگز نگفتم . هوا هنوز ابر بود و سایه هامون رو نمیدیم .


 

  نوشته شده توسط آریو در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   تا خوشبختی | حرف دل حال ,

دسته گل قدیمی رو كه بوی پلاسیدگی میده میندازه توی سطل آشغال كنار تخت و دسته گل تازه رو توی گلدان كنار تخت میذاره . با چشمهای نگرانش روی صورت زن دنبال چیزی برای امیدواری میگرده . زن چشمهاش رو بسته و آروم نفس میكشه . نگاه مرد آروم آروم از روی دستگاه تنفس مصنوعی میلغزه و از لوله سرم بالا میره . قطره ... قطره ... قطره . چقدر خرد كننده . انگار صدای اون قطرات توی فضای ساكت اتاق میپیچه . میشینه كنار تخت و سرش رو میذاره كنار دست اون . دیگه دستهاش مثل قدیم نیست . لاغره و بوی الكل و خون میده . مثل تعدادی مداد رنگی كه كه زیر ملافه زرد رنگی قایم شدن . یاد بچگیهاش میفته . اول صبح مداد رنگیهاش رو در می آورد و صورتكهای ملافه رو نقاشی میكرد . رنگ كسی كه دوست داشت همیشه زرد بود . و خودش قرمز ... بیب . بیب . بیب . صدای ضربان دستگاه چقدر بیرمقه . انگار خرابه . دكتر میگفت اگه همه شرایط خوب باشه شاید تا یكماه دیگه هم دووم بیاره . چه خوب . دكترها چقدر قوی ان . ایكاش میتونست مثل دكتر باشه . به زن نگاه میكنه . به سینه ای كه یه روز تنها جای گریه اش بود . به شونه هاش . تنها تكیه گاهش چقدر سست شده . به موهای پر از بوی الكل و خون . دلش برای اون روزای دورشون تنگ میشه . دلش اون روزا رو میخواد . پنجره رو نگاه میكنه . آزادی ، پر از وسوسه ای شهوت آمیز در چند قدمیش ایستاده . صدایی از ته گلوش میپرسه : دوست داری ؟ زن حركتی نمیكنه . - دوست داری مثل اون روزها بشی . مثل پرنده ها ؟ .. چشمهای زن بسته ست - من هم همراهت میام ها . باز هم با هم هستیم . باز هم خودمون دو تا ؟ لبخندی روی لبهای زن میشینه . لبخندی كمرنگ كه فقط مرد اون رو میبینه . و میبینه كه دست زن لرزش كوچكی میكنه . تا خوشبختی چند قدمی بیشتر نمونده ....

صدای قطره ها نمیاد . دستگاه ضربان صدای بیب بلند و كشداری داره . داره جیغ میزنه . توی اتاق غلغله ست . پرستارها در حال دویدن به هم میخورن و دكتر در حالی كه خودش رو توی اتاق پرتاب میكنه داد میزنه : كدوم بیشرفی شلنگ رو بریده ؟ صدای مهیبی از دستگاه شوك الكتریكی میاد . لبخندی روی لب جسد زن است . بیرون از پنجره صدای آمبولانس میاد . ماموران آمبولانس جسد متلاشی شده مردی را از حیاط پشتی بیمارستان بیرون میبرند . صورت مرد ، سالم اما خون آلوده . و لبخند داره

 

  نوشته شده توسط آریو در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

 
   خواب تو | حرف دل گذشته ,

سلام . دارم مینویسم . بدون اینكه بدونم آیا این نامه به دستت میرسه یا نه . و اینكه اگه برسه میخونیش یا نه . نشد ازت خدافظی كنم و این رو هم به فال نیك میگیرم . چونكه باعث میشه وقتی میخوام چیزی بگم نگران چطور شروع كردنش نباشم و ادامه حرفای قبل رو بنویسم . شماره ای جلومه . یا شماره هایی . چه فرق میكنه . وقتی كه اونطور كه هستن دیده نمیشن ، چه تفاوتی داره كه یكی باشه یا چند تا . حقیقتش اینه كه اصلا به صورت شماره دیده نمیشن . بصورت یه نشونه ان . یا شاید یه یادگاری . انگار كه كسی پیشت باشه و بعد از رفتنش فقط یه بوی عطر یا یه جای پای خاكی روی فرش كمكت كنه كه بودنش رو به یاد بیاری . انگار كه اگه اونا نباشن نمیتونی باور كنی كه همین چند لحطه پیش اینجا بوده . این شماره ها هم برای من همین حالتها رو داره . شماره هایی كه اگه نبودن نمیشد فكر كنم اینجا بودی .

در حالی دارم برات مینویسم كه هزار تا كار مونده كه باید انجام بدم . دارم میرم سفر . بهت كه گفتم . اما هنوز هیچی برنداشتم . انگار نه انگار كه دارم میرم و باید قبل از رفتن یه چیزایی رو بردارم . میخوام برام دریا . بهت كه گفتم . میخوام برم دریا ببینم . دریا ببوسم . دریا بخونم . دریا بشم . میخوام برم خودم رو به موج بسپرم . برای غوطه ور شدن به تن پوش نیازی ندارم . كاغذهایم رو برمیدارم و كمی دیوانگی همراه میبرم . همین . و مسلم تورو . نمیای ؟

داستانت رو خوندم . خواب دیده بودی ؟ هنوز خواب هم میبینی ؟ باور كنم كه هنوز چشمانت خواب میبینن ؟ هنوز رویاهات رو به عاقلانه های اینجا نبخشیدی . یا بهتر بگم رویاهایت رو ندزدیده اند ؟ هنوز فكر هم میكنی ؟ هنوز دلتنگ هم میشی . دستپاچه شده بودی ؟ خوب ... من هم . میخندیدی ؟ راستش ... من هم . خوشحال بودی ؟ میفهمیدی ؟ من هم . آره . من هم . من هم مثل تو . هنوز هم اگر كمی فكر كنم یادم میاد كه حتی همین دیشب خواب دیده ام . وقتی از تو حرف میزنم چه تفاوتی دارد كه حقیقی باشی یا نه . توی ِ همیشگی . توی ِ رویا . خوابِ تو .

 

دریا منتظرم است .

تو هم بیا

و دستهایت را به موج بسپار

بذار از تَف نفسهای دیوانه وارت

گر بگیرم
هوای نفس کشیدن کم است ..... ( کمی قبل از رفتنم )


 

  نوشته شده توسط آریو در سه شنبه 23 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت | با من حرف بزن! ( سخن)

 
 

Template designed by: WebTemp ( http://webtemp.mihanblog.com )
All Rights Reserved 2005-2006 © http://vaghtiraft.mihanblog.com

 
 

منوی کاربری


 

 اضافه به علاقه مندیها       با من مكاتبه كن!       نقطه آغاز



خبرنامه



موضوعات
مقدمه( 1)
سرگذشت( 7)
روزمرگی( 2)
حرف دل گذشته( 12)
حرف دل حال( 15)


صفحات وبلاگ


1 2 3 4


آرشیو


آبان 1387 ( 1)

مهر 1387 ( 1)

اسفند 1386 ( 1)

دی 1386 ( 2)

آذر 1386 ( 1)

آبان 1386 ( 1)

مهر 1386 ( 1)

شهریور 1386 ( 1)

مرداد 1386 ( 4)

تیر 1386 ( 24)


مطالب پیشین


مادرم قد یه عروسک بود که مادر شد...!

شاید کوچک بود

ساعت پنج عصر

خاکستری

سفید

دستمال کاغذیاتو دور ننداز!

کیف سامسونت

سایه هامون

تا خوشبختی

خواب تو

درختهای کنجکاو کوچه خلوت

بی خبرم از تو

تو میرسی!

مثل اون روزها...

اگر نبود این غیرت مردانه!



ارتباط با من






موزیك متن


 


آمار وبلاگ


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه